عهد با جانان


لذت

بیش از یکماهه که هر روزم لذت بخش تر از دیروزه

گلی من را اهلی کرده ...

مهم اینه که این لذت و شیرینی را دارم تجربه می کنم

روزها و شبهای زیبایی را میگذرونم

هرچند که مسایلی خیلی پیچیده جلو چشمم رژه میره ولی با این حال هدف اصلی لذت از زندگیست و در هر حال عشق ورزیدن

فقط امیدوارم که همه این لذتها همسو با اهداف باشد و یا گردد

بازم یه چیزی هست که بیشتر از همه لذت بخشه

بوی خوش انسانیت.... بوی خوش سیمای زیبای من


علیرضا

قصه

مدتی بود که خیلی نا امیدانه روزگارم می گذشت، فقط منتظر اعلام تاریخ رفتن بودم، دیگه عملا امیدی به ادامه در شرایط موجود نبودم و همه برنامه ها بر اساس اقدام به مهاجرتم شکل می گرفت هر چند گاهی نیم نگاهی و یا نیم توجهی به زندگی اینجا هم داشتم آخه احتمال رفتنم را 99% می دیدم و طبیعتا برنامه ریزیها باید بر این اساس شکل می گرفت

همه به من می گفتند که باید اینجا زن بگیری و بعد بری چون دیگه این امکان ممکنه نباشه ولی من اصلا به این حرفا اعتقادی نداشته و ندارم و همیشه معتقد بودم که باید فرد مورد نظرم را در طول زندگیم باهاش برخورد کنم و خلاصه کلا با مراسم خواستگاری و اینها هیچگونه رابطه خوبی نداشته و ندارم . از حدود 26 سالگی مادرم من را به خواستگاری فرا می خواند هر چند که همیشه از زیرش در می رفتم تا الان فکر کنم 20-25 تا خواستگاری رفته ام که از این موارد 2-3 نفر از اونها را از قبل آشنایی داشتم و بقیه را بار اول بود که می دیدم

داستانهای جالبی برام پیش اومد.. کلا زندگی عشقی خنده داری داشتم

اولین عشقم کسی بود که بعدهااااا فهمیدم تصورات خودم بوده... بله درست خوندید من عاشق تصوراتم بودم و همه تصوراتم را فکر می کردم که در فردی که علاقه ای هم به او داشتم می دیدم، در واقع اون فرد را دوست نمی داشتم بلکه دوست می داشتم که اون فرد عین تصورات من باشه ... خیلی زود این مساله را فهمیدم و خدا را شکر کنار کشیدم و از دردسر عاشقی و اینها نجات پیدا کردم

در این مرحله بود که تازه می فهمیدم که چه می خواهم و یا تازه متوجه می شدم که خواستن چیست یا یه همچین چیزی

بعد از این مرحله نوبت به فرد دیگری رسید که هر چند فردی بسیار عاقل ، فهمیده و دانا بود(آخه یکی به من بگه مگه تو اصلا اگه کسی غیر از این باشه تحویلش هم میگیری؟؟!!! اونم به عنوان معشوقه) ولی متناسب برای من نبود

به قول دکتر بزرگوار فرهنگ هلاکویی، بهترین فرد لزوما مناسب ترین فرد نیست و باید همیشه به دنبال مناسب ترین باشیم...

بگذریم...  در طی این دوران با افراد زیادی آشنا شدم، سر کار، دانشگاه و یا هر جایی که ممکن بود برخوردی داشته باشم و پسرها و دخترهای زیادی را دیدم که ازدواج کردند، طلاق گرفتند و یا با خوشی ادامه حیات دارند

با خیلی از اینها صحبت می کردم و سعی می کردم که درسهایی از همه اونها بگیرم و همه و همه را ثبت و ضبط کنم تا در مواقع ضروری استفاده کنم

با همه این احوال، یه بار دیگه خر شدم

بین کسی که دوستم داره و کسی که دوستش داشتم، اونی را انتخاب کردم که فکر می کردم دوستم داره، بارها به من گفته بود و می گفت ولی هم من و هم اون در اشتباه محض بودیم

او نه من را دوست داشت و نه هیچ چیز دیگه.. اگه واقعا من را می خواست خیلی از برخوردهایی که با من کرد را انجام نمی داد و بارها و بارها غرور من را نمی شکست و...

از این هم بگذریم

این سه مورد، مواردی بود که شاید موقعی به آنها به صورت جدی فکر کرده بودم و بقیه موارد که پیش آمده بود هم که بسی خنده ناک بوده

مثلا یکی می آمد مهمان من، از لحظه نشستن روبروی من SMS بازی می کرد، اون یکی افسرده و داغون بود اصلا نمی شد باهاش حرف زد، یکی دیگه به ظاهر بسیار مودب بود ولی بعد از نشان داده شدن روی خوش از طرف من، چنان انسانی دیدنی از آب در می آمد، یکی دیگه از پسرها می ترسید، اون یکی چنان آرایش و لباس زشتی داشت که دل من تا آخر جلسه ریش ریش شد و یکی دیگه شان خودش را ثروت پدرش که قراره بهش به ارث برسه می دونه و .... به هر حال... دنیا گشت و گشت و گشت و من زیر بار هیچ کدوم از این حرفا نرفتم

و اما حالا یکی هست که عاشقشم ، همه اینها را گفتم برای اینکه بگم انگار همه این بلاها سر من اومده و وقت و زندگی من را گرفته تا حالا قدر این عزیز دل را بدونم

سیما، اسم این عزیزه....

هنوز نمی دونم که آخر و عاقبت کار من با سیما به کجا خواهد کشید و نمی دونم می تونیم با هم زندگی را شروع کنیم یا نه

ولی چیزی که مسلمه اینه که سیما هدیه ارزشمند خداست به خانوادش و شاید به من

سیمای زیبای من، انسانی فرهیخته، اهل علم و منطق، عاری از بدی

باورش سخته برام، هنوز هم مونده ام که سیما را چجوری پیداش کردم

تا الان، کوچکترین فکر ناجور، نگاه ناجور، حرف نا مربوط و یا هر چیزی که از حد معمول فراتر بره ازش ندیده ام

خدای من

الان امیدوار تر از گذشته  دارم زندگی می کنم ، با دیدن سیما، امیدوار شدم  که هنوزهم آدمهایی هستند که بوی خوش انسانیت بدهند، آدمهایی هستند که وجودشان ارزش داره نه چیزهای اطرافشون، کنار چنین آدمهایی می شه زندگی کرد، جوان بود و جوان موند

و هنوز این جور آدمها پیدا میشه

خیلی گشتم و با نا امیدی تمام، ناگهان پیداش کردم

پس میگم که

سیمای زیبای من!

دوستت دارم  و در هر صورت دوستت دارم

مهم نیست که آینده چه شود، تو سیمای زیبای من هستی و خواهی بود

 

 


علیرضا

دل امن

امشب بعد از مدتهای زیاد کمی گریه کردم ولی این بار از خوشحالی

با سیمای عزیز بودم

تا حالا چنین آرامشی را حس نکرده بودم همین طور که کنارم حسش می کردم، آرامشی وجودم را گرفته بود که وصف نشدنی بود... چجوری میشه که اینجوری میشه را نمی دونم

کلی خدا را شکر کردم امب که سیمای زیبای من کنارم بود

آخر و عاقبت هر چه باشه مهم اینه که من تونستم این حس را با سیما تجربه کنم

امیدوارم که تا آخرش هم همینجوری باشه

سیمای زیبای من !

دوستت دارم

 

 


علیرضا

در سینه ام نهنگی می تپد

امروز به سیمای عزیزم قول دادم که چیزی در وصف این ایام بنویسم

خیلی چیزها به ذهنم رسید و نمی دونم از کجا شروع کنم

باید کمی ذهنم را مرتب کنم تا بتونم بنویسم ولی به خاطر قولی که دادم این جمله ها را می نویسم:

اینکه مدام به سینه ام می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...
آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛


علیرضا

اندر ستایش تنبلی

بشر موجودی است تنبل که آنچه نکرده، از روی تنبلی نکرده، و آنچه کرده هم به خاطر تنبلی کرده است. بشر تصمیم نگرفت روی دوپا راه برود، بلکه تصمیم گرفت دیگر روی چهار دست و پا را ه نرود. از این که هر چهار دست و پایش با زمین سخت و ناهموار و خطرناک تماس داشته باشد، از این که مجبور باشد تا حد درد،گردن دراز کند و کله را بالا بگیرد، خسته شد و در یک لحظه تصمیم گرفت دیگردست هایش را بر زمین نگذکرد تا راحت تر باشد و بتوکند هنگام راه رفتن دست ها راتکان بدهد و سر را راست بگیرد و به جانوران دیگر فخر بفروشد.

بشر تصمیم نگرفت که حیوانات را رام کند، تصمیم گرفت دیگر پیاده راه نرود. این جور را حتتر بود، به تنبلی نزدیکتر بود. بشر تصمیم نگرفت قایق و کشتی اختراع کند، تصمیم گرفت که دیگر شنا نکند. تنبلی اش می آمد شنا کند. و بعد که دید پارو زدن هم با مزاج تنبلش سازگار نیست، قایق بادبانی را اختراع کرد. بعد، همین طور که توی قایق بادبانی، زیر آفتاب دلچسب دریا، لم داده بود و با امواج بالا پایین می رفت، با خودش فکر کرد کاش می توانست کلکی بزند که همین مختصر کار بالا پایین کشیدن بادبان ها و میزان کردن آن ها را هم نداشته باشد. و درست در همان لحظه قایق موتوری را اختراع کرد. حتی وقتی هم که کشتی های خیلی تندرو و راحت داشت، باز تنبلی اش می آمد که گاه و بیگاه به این بندر و آن بندر برود و کلی معطل شود و سوخت بگیرد. این کار سختش بود. پس برای این که راحت تر باشد،کشتی اتمی درست کرد.

بشر تصمیم نگرفت اتومبیل و راه آهن اختراع کند. خیلی ساده خسته شد از این که روی زین بنشیند و اسافل اعضایش را به زحمت بیندازد، یا روی صندلی درشکه و کالسکه، پشت سر اسب، بنشیند و ناظر بالا رفتن آنتن و پخش برنامه های رادیویی و تلویزیونی آن جانور زبا ن بسته باشد.

زرنگی بشر سبب اختراع هواپیما نشد، این تنبلی و تن پروری بشر بود که سبب این کار شد. چون از این که ساعت ها روی صندلی اتومبیل بنشیند و جاده های پر

دست انداز و شلوغ را طی کند، بنزین بزند، روغن را میزان کند، پنچری بگیرد،

خسته شده بود. تنبلی اش می آمد لاستیک و لنت و کمک فنر عوض کند.بشر هلیکوپتر را اختراع کرد چون از دنگ و فنگ هواپیما خسته شده بود. زورش

می آمد باند را طی کند و به پرواز درآید. تنبلی اش  می آمد وقتی که روی هواست،فرودگاهی جست وجو کند و هی روی هوا چرخ بزند تا اجازه فرود بگیرد. هلیکوپتر با مزاج او، با تنبلی او، سازگارتر بود. هرجا می خواست، می نشست و هر وقت عشقش می آید، برمی خاست. بشر در هواپیماهای غول پیکر، روی مبل راحت لم می دهد، برایش خوردنی ونوشیدنی می آورند، کتاب و مجله و روزنامه در اختیارش می گذارند، برایش موسیقی پخش می کنند، فیلم نمایش می دهند، و از همه بالاتر، فاصله چند ساله را چند ساعته می پیماید، اما باز تنبلی اش می آید همین چند ساعت را هم تحمل کند.حوصله اش را ندارد. پس هواپیماهای تندتر از سرعت صوت را اختراع می کند. راستی که بشر تنبل ترین و بی حوصله ترین موجود این دنیاست هر اختراع دیگری را هم که در نظر بگیری، از ریزترینش تا درشت ترین، نشان ازتنبلی و تن آسانی بشر دارد : ماشین رخت شویی، ماشین ظرف شویی، پیراهن های بشور و بپوش، بشقاب هایی که توش غذا می خوری و بعد دورش می اندازی، ( بشرحتی تنبلی اش می آید از ماشین ظرف شویی استفاده کند! ) لیوان کاغذی، دستمال کاغذی، آسانسور. بله بهترین نمونه اش آسانسور است. بشر آسانسور را اختراع کرد، چون تنبل یاش می آمد از پله بالا برود. ولی تنبلی هم دیگر حدی دارد. بالا رفتن از پله، خوب، چیزی. این موجود چنان تنبل و تن پرور است که برای پایین آمدن از پله هم از آسانسور استفاده می کند خیال می کنید بزرگ ترین لذت و دلخوشی بشر چیست؟ خوردن؟ بله، درست است.

اما بشر تنبل تر از آن است که حتی برای رسیدن به این لذت هم مختصر کوشش بکند. چون تنبلی اش می آمد خودش برای خودش غذا بپزد، رستوران را اختراع کرد. و باز چون تنبل تر از آن بود که از ظرف های گوناگون در بشقابش غذا بریزد و از کارد و چنگال و قاشق و نمکدان و فلفل دان و دستمال سفره استفاده کند،ساندویچ را اختراع کرد. ساندویچ را دست کم نگیرید. ساندویچ بزرگ ترین اختراع تاریخ بشری است بشر زورش می آمد بلند شود مقداری راه برود و به دوستانش سر بزند یا کارهایی که دارد، سر و صورت بدهد. پس نامه نگاری و پست را اختراع کرد. اما باز هم سختش بود نامه بنویسد، تنبلی اش می آمد بلند شود و به پستخانه برود و تمبر بخرد و تمبر را تف بزند و روی پاکت بچسباند ( و برای همین هم نامه های تمبر سرخود را اختراع کرد. تلفن که داشته باشی، نه می خواهد چیزی بنویسی، نه می خواهد از جایت تکان بخوری. بعد که این اختراع خیلی به مزاج تنبلش سازگار آمد و زیردندان تنبلی اش مزه کرد، استفاده های دیگری از آن کرد : خرید تلفنی، فروش تلفنی، تدریس تلفنی و هزار چیز تلفنی دیگر. حتی عشق و ازدواج تلفنی. این تنبل ترین موجود جهان، حتی برای عشق بازی هم که آن را ( پس از غذا خوردن یا پیش از آن؟ ) بزرگ ترین لذت خود می داند، حاضر نیست از تنبلی و تن آسانی دست بکشد. به جای این که به خود زحمت بدهد و به دیدار معشوق برود یا دست کم نامه عاشقانه بنویسد، با یک تلفن خیال خود را راحت می کند.راستش را بخواهید، من معتقدم برخی از افراد بشر از شدت تنبلی به طبیعت هم کلک می زنند. به جای این که برای به وجود آوردن هر بچه، یک بار کوشش کنند، زحمت بکشند و عرق بریزند، فقط یک بار کوشش می کنند، و بعد دو یا سه یا حتی پنج بچه، یکجا به وجود می آورند. اگر این کار تنبلی نیست، پس چیست؟

هرجا را که نگاه کنید، نشانه های تنبلی و تن پروری بشر را می بینید. مثلا روی میزتحریرتان را نگاه کنید. بشر خسته شد از بس قلم توی دوات زد. پس خودنویس را اختراع کرد. بعد حتی تنبلی اش آمد که این کار کوچک گهگاهی را هم انجام دهد، یعنی خودنویس را جوهر کند. پس خودکار را اختراع کرد. بعد زورش آمد حتی با خودکار بنویسد و دست خود را خسته کند، پس ماشین تحریر را اختراع کرد. اما باز هم از این که بر دگمه های ماشین فشار بیاورد، دلخور بود، چون انگشتان نازنینش آزرده می شد، پس ماشین تحریر الکتریکی و الکترونیکی را اختراع کرد که دیگر به فشار و نیرو نیازی نباشد و یک تماس تنبل وار سرانگشت، کافی باشد. بشر تنبلی اش می آمد مطلبی را دوباره و سه باره و چندباره بنویسد یا حتی ماشین کند،پس کاغذ کپی را اختراع کرد.بشر تنبلی اش می آمد این ور و آن ور برود و از خبرها سردرآورد. پس روزنامه را اختراع کرد. روزنامه تنبلانه ترین اختراع بشر است. روی مبل، راحت برای خودت لم می دهی، چند ورق کاغذ را دستت می گیری و از حوادث و وقایع سرتاسر دنیا باخبر می شود. سنگینی و یکنواختی کتاب را هم ندارد. ولی این موجود تنبل،تنبلی اش آمد که حتی همان چند ورق کاغذ را هم دست بگیرد و بخواند. پس رادیورا اختراع کرد. رادیو حتی از روزنامه هم تنبلانه تر است. چون شنیدن به کوشش کمتری نیاز دارد تا خواندن. بعد حوصله اش سررفت از این که مدام بنشیند و به جعبه چهارگوش بی قواره ای که از تویش صدا درمی آمد، زل بزند. از طرف دیگر،تنبلی اش می آمد که بلند شود و لباس بپوشد و از خانه بیرون برود و سوار شود وپیاده شود و توی صف بایستد و بلیط بخرد و به سینما برود و فیلم تماشا کند. وباز تنبلی اش می آمد که دوتا اختراع بکند. پس هردو را سرهم کرد و تلویزیون رااختراع کرد. تلویزیون تنها دو یا سه اختراع سرهم نیست، بلکه مجموعه ای است ازچند اختراع. تلویزیون هم وظیفه پدر و مادر را انجام می دهد و هم وظیفه پدربزرگ و مادربزرگ را. تلویزیون هم معلم است، هم دوست و همبازی، هم دلقک، هم لولو.وقتی که چند نفر دور هم جمع می شوند، تنبلی شان می آید به مغزشان فشار بیاورند و موضوعی برای صحبت پیدا کنند. تلویزیون این مشکل را حل کرده. همه به تلویزیون زل می زنند و حرفی نمی زنند. اگر هم حرفی بزنند، درباره تلویزیون است. همه می دانیم که دشوارترین کار برای بشر فکر کردن است. فکر کردن هیچ به مزاج بشر سازگار نیست و با تنبلی او ابداً جور درنمی آید. تلویزیون بشر را از دردسرفکر کردن، خلاص کرده. تلویزیون که داشته باشید، دیگر نیازی به فکرکردن ندارید. ازین روست که می توان تلویزیون را همراه با ساندویچ و زیپ لباس، بزرگترین اختراعات تاریخ بشری به شمار آورد. بله، زیپ لباس را کوچک نگیرید. گرچه جثه اش کوچک است، در عظمت به پای تلویزیون می رسد. بازکردن و بستن ده ها دگمه، به راستی که کار شاقی است. ولی، غیر، کار یک لحظه است. زیپ شما را ازشکنجه بازکردن یا بستن  دهها دگمه، که انگار تمامی ندارند، خلاص می کند. بخصوص وقتی که شتاب دارید. چطور بگویم، شتاب با تنبلی بشر سازگار نیست وبشر هرگز برای کردن کاری، شتاب نمی کند. منظورم حالت اجبار و اضطرار است.

وقتی است که نه به دلخواه خودتان، به خواست نیرویی که برتر از شما و اراده

شماست، مجبورید دگمه ها را یکی یکی باز کنید. و انگار این دگمه های لعنتی تمامی ندارند. دست تان می لرزد و می لغزد. زیپ در ای نگونه مواقع معجزه می کند. خواه تنها باشید یا تنها نباشید. خواه زیپ متعلق به لباس خودتان باشد یا نباشد. به هرجا و هرکار و هرچیز نگاه کنید، نشانه های بارز تنبلی بشر را می بینید. در هر زمینه ای همین طور است.

تاریخ؟ بله، بشر تنبلی اش آمد تیر را از ترکش درآورد و در کمان بگذارد، تنبلی اش آمد زه کمان را بکشد، تنبلی اش آمد نیزه را پرتاب کند و شمشیر را بر سر دشمن فرود آورد، پس تفنگ را اختراع کرد. اما باز تنبلی اش آمد برای هرگلوله، یک بار گلنگدن بزند و یکبار ماشه را بکشد، پس تفنگ خودکار و مسلسل را اختراع کرد.

بشر تنبلی اش آمد دشمنان خود را یکی یکی بکشد. این کار به صرف وقت و نیروی زیادی نیاز داشت، و بشر، هم تنبلی اش می آمد و هم حوصله اش سرمی رفت. پس بمب و گاز سمی را اختراع کرد.

*

اقتصاد؟ بله، بشر تنبلی اش می آمد همه کارها را خود انجام دهد. هم بکارد، هم بدرود، هم بپزد، هم لباس بدوزد، هم خانه بسازد و هم هزار کار دیگر بکند. پس افراد بشر دور هم جمع شدند و یکی که عقل بیشتری داشت، یعنی تنبل تر از بقیه کن بود، به دیگران گفت :تو نان بپز، تو کفش بدوز، تو آهنگری کن، تو نجاری

تو هم خانه بساز. من هم مراقبت می کنم که شما کارهای خودتان را خوب انجام بدهید و به همدیگر، مخصوصاً به من کلک نزنید.

همه پیش خود گفتند :به جهنم، سگ خور، چند ساعت در روز این کار را می کنم،

درعوض هیچ کار دیگری نمی کنم.

همه هم خوشحال و راضی شدند.به این ترتیب بود که بزرگ ترین تحول تاریخ بشر، یعنی تقسیم کار به وجود آمد و پیش رفت و پیش رفت تا آنجا که دیگر جایی برای پیشرفت نداشت. اما تنبلی بشر همیشه راهی می جوید ، اینجا هم بشر با خود گفت : خوب، من که دارم کار ساده ای می کنم، مثلا صبح تا شب دارم این چکش را می زنم روی این میخ. پس چه بهتر که چیزی بسازم که این کار ساده را به جای من بکند. و به این ترتیب، اتوماسیون به وجود آمد.

*

سیاست؟ بشر تنبلی اش می آمد که کارهای اجتماعی خود را خود انجام دهد. پس به عده ای وکالت داد که لطف کنند و آن کارها را به جای او سروسامان دهند. آن ها هم که هرچه باشد، از جنس بشر بودند و تنبل، از میان خود چند نفر را مأمور سروسامان دادن به کارها کردند. آن چند نفر هم از روی تنبلی و تن پروری، کارها را از سر خود باز کردند و به گردن یکی انداختند که خواه ناخواه مجبور بود انجام بدهد. منتها چون خیلی خسته می شد و می خواست از زیر کار دربرود، گولش می زدند. هرطور که می توانستند، گولش می زدند و فریبش می دادند. خیال بد به سرتان نزند. در آن روز و روزگار نه روزنام های در کار بود و نه صفحه حوادثی!

بله، مثلا یک روز برایش کاخ باشکوهی می ساختند که دلش خوش شود. روز دیگربرایش طلا و نقره و جواهر می آوردند. تا می آمد باز اظهار خستگی کند، زنان زیبا را سراغش می فرستادند که خدمتش را بکنند. او هم از ناچاری به کار ادامه می داد و برای رفع ملال و بی حوصلگی، گاه چشمی درمی آورد، زبانی می برید، سرب گداخته ای در گلویی می ریخت، گردنی می زد، شهری را می سوزکند، آشوری را غارت می کرد، و از این جور کارها. اما فاید های نمی کرد. و چون حسابی حوصله اش سر رفت و زیادی ناز کرد مردم برش داشتند و گفتند: اصلا آسیاب به نوبت. هرچندسال به چند سال یکی باید این کار را عهد ه دار شود. این نمی شود که یک بدبخت بیچاره ای از لحظه تولد تا دم مرگ، هی کار کند و کار کند و بقیه پاها را بزنند بیخ  دیوار و آب خنک بخورند و کیف کنند.

بعد یک ابله ساد ه لوح ساد ه دلی گیر آوردند و برای چهار سال کار را به گردنش گذاشتند . چهارسال که تمام شد، مردک گفت :خوب، این قول، این قرار، این من، این شما. چهار سال کار کردم، حالا دیگه می خوام چهل سال استراحت کنم اما مردم دبه درآوردند و زدند زیرش و با من بمیری، تو بمیری و ریش گرو گذاشتن مردک ساده را راضی کردند که چهارسال دیگر هم کارکند. مردک هم برای این که دست از سرش بردارند، شروع کرد به پول جمع کردن و دوروبر زن های مردم پلکیدن و شوهرهای مزاحم را سربه نیست کردن و آد مهای فضول و زبان دراز را به جاهای مناسب فرستادن و خلاصه از این جور کارها که همه برای رفع ملال و دفع خستگی، کرد ه اند و می کنند. اما مردم مگر به خرج شان رفت؟ چهار سال که گذشت، باز گریه و زاری و التماس و خواهش کردند که :چهار سال دیگر هم باش، قول می دهیم این دیگر دفعه آخرباشد.

این بار، چهار سال که گذشت، شرم و حیا را کنار گذاشتند و صاف و پوست کنده به مردک بیچاره گفتند :می دانی چیست؟ راستش این که ما از تو خو شمان آمده و دل مان می خواهد تو رئیس جمهور مادام العمرمان باشی. مردک کفرش درآمد و به زمین و زمان و بخت بد خود لعنت فرستاد و نفرین کرد اما دیگر چار ه ای جز قبول آن کار نداشت. راستش را بخواهید، او هم هرچه باشد،بشر بود و تنبل. و حالا که سالها در کاخ ریاست جمهوری مانده بود و به آن عادت کرده بود، تنبلی اش می آمد به جای دیگر اسباب کشی کند.

*

باری، از عرصه سیاست بیرون بیاییم که آمد نیامد دارد. برویم سراغ تفریحات.

بزرگ ترین تفریح بشر چیست؟ میگساری. بشر چون تنبلی اش می آمد برود قاره های ناشناخته را کشف کند، از میان جنگلهای بکر و پرخطر بگذرد، قله های بلند را فتح کند و به این ترتیب برای خود هیجان لذت بیافریند، دست به اختراعی زد که با آن در حالی که گوشه اتاق خود نشسته است و قدم از قدم برنمی دارد، همان شور وهیجان و لذت را احساس کند. بشر شراب را اختراع کرد. شراب، می شود گفت، مناسب ترین اختراع بشر بوده است. نیازی نیست که تو کاری بکنی، او خود همه کارها را می کند. ابتدا نیرویی در تو می دمد که بی آن که احساس خستگی کنی، ساعت ها مثلا بجنبی، برقصی، بخندی، بگریی، آواز بخوانی، عربده بکشی، وخلاصه هر کار دلت می خواهد بکنی. بعد، برای این که زیاد خودت را خسته نکنی،سستت  می کند، لَختت می کند، آرام و بی حالت می کند، وای که بشر چقدر این حالت را دوست دارد و به خوابت می برد.راستی، تازه یادم آمد، اگر بشر تنبل نیست، چرا قرص خوا ب آور را اختراع کرده است؟ این موجود چنان تنبل است که حتی حاضر نیست بیدار در رختخواب دراز بکشد و گه گاه از این دنده به آن دنده غلتی بزند .بله، سخن از لذت هیجان بود. و بر کسی پوشیده نیست که بزرگ ترین هیجان ها در ورزش نهفته است، و آن طور که معروف است، ورزشکارها زرنگ ترین افراد بشرند. ظاهراً دو صفت ورزشکار و تنبل با یکدیگر هیچ جور درنمی آیند .اما این طور نیست. به گمان من ورزشکارها جزو تنبل ترین افراد بشرند. اگر تنبل نیستند، و اگر آن طور که ادعا می کنند، مثلاً کوهستان را دوست دارند، این همه تله اسکی و تله سی یژ و تله کابین و تله ...که در کوه ها کار گذاشته اند و با آن ها بالا می روند و پایین می آیند، چیست؟

حالا که صحبت ورزش شد، این را هم بگویم که بشر چنان تنبل است که هر کاری نخواهد بکند، بی درنگ نمی کند، اما برای کاری که بخواهد بکند، شرط و شروط و قرار و مدار می گذارد.

مثلا شما عادت دارید هر روز صبح ورزش کنید. یک روز بلند می شوید و می گویید :

امروز دیگر دیر شده است. ورزش نمی کنم. صبح روز بعد، خمیاز هایی می کشید و می گویید :

نمی دانم چرا امروز کسلم، بهتر است ورزش نکنم. و  روز دیگر، بلند می شوید و می گویید :

دیشب کمی زیاده روی کردم، امروز حال حوصله ورزش ندارم

و به این ترتیب، عادت ورزش کردن از سرتان می افتد. اما اگر ورزش نمی کنید وخیال دارید ورزش را شروع کنید، به خود می گویید : خوب، امروز که چهارشنبه  است و دیگر آخر هفته است، از شنبه ورزش می کنم.

اگر می خواهید نواختن سازی را بیاموزید یا مثلا ریاضیات بخوانید، همیشه  می گویید : از اول ماه شروع می کنم و اگر اواسط زمستان باشد، م یگویید :

یکبارگی از اول سال!

*

گریزی هم به فلسفه بزنیم و رود ه درازی را بس کنیم تنبلی ام می آید بیش از این

حرف بزنم!

تا کنون به این نکته توجه کرده اید که : بشر وقتی که تنبلی اش می آید زندگی کند،خودکشی می کند.

*

کاری به این ندارم که دیگران چه چیز را نیروی محرکه تاریخ می دانند. به گمان من، نیروی محرکه تاریخ، تنها و تنها تنبلی است نمی دانم این نکته را کجا خوانده یا از که شنید ه ام که :

اگر تنبل ها نبودند، ما هنوز هم در غار زندگی می کردیم.

از کتاب راه رفتن روی ریل

فریدون تنکابنی



علیرضا

گریه های شبانه

خیلی وقت بود اینجا چیزی ننوشته بودم

آخه خیلی وقت بود دیگه نه از گریه های شبانه خبری بود و نه از دلتنگیهای زیاد

ولی  ولی از دیشب تا الان آروم نگرفته ام

نمی دونم چرا ولی حس بدی دارم

خدایا ، یادته یه بار همینجا نوشته بودم که همیشه شکرت را گفته ام که دو تا بال کوچولو به من دادی و من سعی می کنم ازش استفاده کنم؟ دارم تمام تلاشم را می کنم ولی چرا همش کم میارم؟

خودت می دونی که چجوری دارم از این دوتا بال کوچولو استفاده می کنم ولی خوب چکار کنم دیگه

تمام دیشب را نخوابیدم

تمام شب فکر می کردم و گریه می کردم

به خیلی چیزا که حتی مسایل شخصی خودم هم نبود

را جع به آیین درویشی، راجع به ازدواج، راجع به تعهد، راجع به مسوولیت و ... حتی نه در مورد خودم بلکه در حالت کلی

هر چه فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم

کمکم کن

کمک

کمک

 


علیرضا

عوض کنم

باید که شیوه‌ی سخنم را عوض کنم

شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

 

گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

 

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام

آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

 

در راه اگر به خانه‌ی یک دوست سر زدم

این‌بار شکل در زدنم را عوض کنم

 

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

وقت است قیچی چمنم را عوض کنم

 

باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش

جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم

 

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته‌اند

باید چراغ مه‌شکنم را عوض کنم

 

عمری به راه نوبت ماشین نشسته‌ام

امروز می‌روم لگنم را عوض کنم

 

دارد قطار عمر کجا می‌برد مرا؟

یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

 

ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

مجبور می‌شوم کفنم را عوض کنم

 

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟


علیرضا

جامعه و فردیّت

وقتی ما زندگی و کوششهایمان را به‌دقّت وامی‌کاویم، درمی‌یابیم که تقریباً همه‌ی کردار و خواسته‌هایمان بسیار به هستیِ انسانهای دیگر وابسته است. طبیعت و سرشتِ ما سراسر شبیهِ حیواناتِ اجتماعی‌ست. غذایی را می‌خوریم که دیگران به عمل آورده‌اند؛ لباسهایی را به تن می‌کنیم که دیگران دوخته‌اند؛ در خانه‌هایی زندگی می کنیم که دیگران بنا کرده‌اند. بخشِ اعظمِ دانش و باورهایمان توسّطِ انسانهای دیگر از راهِ زبانی که دیگران ابداع کرده‌اند به ما رسیده است. بدونِ زبان، ظرفیّتهای ذهنیِ ما براستی ناچیز خواهد بود و این با ]ماهیّتِ[ آن دسته از حیواناتِ بلندمرتبه‌تر، قابلِ همسنجی‌ست. در نتیجه باید تصدیق کنیم که به مزیّتِ بنیادیِ خود، گذشته از ویژگی‌های حیوانی، نسبت به حقیقتِ زندگی در جامعه‌ی انسانی مدیونیم. انسان اگر از بدوِ تولّد تنها گذاشته می‌شد، به میزانی سخت باورنکردنی در اندیشه‌ها و احساساتش، بدوی و دیوخو باقی می‌مانْد. انسان، آنچیزی‌ست که هست و این مفهوم را بدوش می‌کشد که چندان از مزیّتِ ]اصلِ[ فردیّتش برخوردار نیست امّا به بیانِ منصفانه‌تر، عضوی از یک جامعه‌ی انسانیِ بزرگ بشمار می‌رود که وجودِ مادّی و روحانی‌اش را از گهواره تا گور، تنظیم و هدایت می‌کند.

ارزشِ یک انسان در اجتماع، اساساً بستگی به این دارد که به چه میزان، احساسات، اندیشه‌ها و کردارش به سوی نیکی یا بدی، متناسب با چگونگیِ پابرجاییِ او بروی این مسئله، هدایت شده. در نگاهِ اوّل اینطور بنظر می‌رسد که داوریِ ما دربابِ انسان، تماماً متّکی بر فروزه‌های اجتماعیِ او بوده امّا باز هم یک چنین نگرشی می‌تواند نادرست باشد. روشن است که تمامِ چیزهای باارزش، چه مادّی، چه روحانی و چه اخلاقی که از جامعه می‌آموزیم، از نسلهای بی شمار تا افرادِ خلّاقِ خاص می‌توانند در گذشته علّت‌یابی شوند. فایده‌ی آتش، پرورشِ گیاهانِ خوراکی، ماشینِ بخار –هر کدام توسّطِ یک انسان کشف شده است.

تنها انسان می‌تواند بیاندیشد و از این راه، ارزشهای نوینی را برای جامعه بیافریند –گذشته از این، حتّی درفشهای اخلاقیِ جدیدی بیافرازد تا حیاتِ اجتماع با آن سازگار شود. بدونِ اندیشه‌ی آفرینشگرِ خودباش و داوریِ فردیّت‌ها، رشدِ صعودیِ جامعه به اندازه‌ی رشدِ شخصیّتِ انسانِ بدونِ خاکِ مغذّیِِ اجتماع، ناممکن و غیرقابل‌تصوّر خواهد بود.

از این رو تندرستیِ اجتماع، بمیزان زیادی بستگی دارد به استقلالِ افراد بشکلی که با انسجام و همبستگیِ تنگاتنگِ سیاسی آنان تلفیق شود. بدُرُستی گفته شده که فرهنگِ یونانی-اروپایی-آمریکایی بطورِ کلّی و بویژه شکوفاییِ درخشانِ آن در عصرِ رنسانسِ ایتالیا که بر انحطاطِ اروپای قرونِ وسطایی نقطه‌ی پایانی نهاد، بر پایه‌ی برابری‌خواهی و انزوایِ نسبیِ فرد شکل گرفته است.

بگذارید حال، عصری را که در آن زندگی می‌کنیم موردِ مطالعه قرار دهیم. جامعه چگونه تغذیه می‌کند و انسان چگونه؟ جمعیّتِ کشورهای متمدّن در قیاس با اعصارِ پیشین، بسیار متراکم است؛ جمعیّتِ اروپای امروز در مقایسه با یکصد سال پیش تقریباً سه برابر شده امّا شمارِ انسانهای بزرگ بشکلِ نامتناسبی کاهش یافته است. تنها افرادِ اندکی برای توده‌های مردم بواسطه‌ی دستاوردهای بدیع‌شان شناخته شده‌اند. سازمان، تا اندازه‌ای جای انسانهای برجسته را بویژه در حوزه‌ی فنّی گرفته امّا ]همین سازمان[ در حوزه‌ی علمی، نقشِ محسوس و بیشتری را ایفا می‌کند.

فقدانِ شخصیّتهای نخبه بویژه در قلمروِ هنر چشمگیر است. نقاشی و موسیقی، آشکارا تنزّل یافته‌اند و جذابیّتِ عامه‌پسندشان را تا حدِّ زیادی از دست داده‌اند. در سیاست، نه تنها با نبودِ رهبران روبرو هستیم بلکه استقلال و خودکفاییِ فرد، در کنار حسِّ عدالت شهروندی بسیار افول کرده است. نظامِ دموکراسی پارلمانی که برپایه‌ی چنین استقلالی شکل گرفته در بسیاری از سرزمین‌ها متزلزل شده، حکومتهای مطلقه و استبدادی در نتیجه‌ی غفلتِ ملّتها پدیدار گشته و روا داشته می‌شوند چراکه منطق و حسِّ فرهمندیِ انسانها و حقوقِ فرد، دیگر به اندازه‌ی کافی توانمند نیست. در ظرفِ دو هفته، توده‌های گوسفندشکل می‌توانند توسّطِ روزنامه‌ها به افرادِ انتقام‌جو و خشنی تبدیل شوند که بخاطرِ اهدافِ بی‌ارزشِ چند حزبِ ذی‌‌علاقه، آماده‌ی پوشیدنِ جامه‌ی یکسان‌اند تا بکُشند و کشته شوند. خدمتِ سربازیِ اجباری به نظرِ من، ننگین‌ترین نشانِ آن نقص و کاستی در فرهمندیِ انسانی‌ست که بشرِ متمدّن، امروزه از آن رنج می‌بَرَد. پس تعجّبی ندارد که با کمبودِ پیامبرانی که از افولِ زودرسِ تمدّنِ ما در آینده خبر می‌دهند روبرو نیستیم. من یکی از این افرادِ بدبین نیستم و باور دارم که عصرِ بهتری در راه است. بگذارید بطورِ خلاصه، فرنودهایم را در موردِ چنین اطمینانی گوشزد کنم.

بباورِ من نشانه‌های انحطاطِ امروز با این واقعیّت بازنمود شده‌اند که توسعه‌ی صنعت و ماشین‌آلات، چالشی را برای هستی رقم زده که بسیار شدیدتر و شگرف‌تر از گزندی‌ست که به پیشرفت و به‌زیویِ آزادِ انسان رسانیده است. امّا توسعه‌ی ماشین‌آلات بدین مفهوم است که کوششِ کمتر و کمترِ انسان را برای ارضای نیازهای اجتماع می‌طلبد. طبقه‌بندیِ طرح‌ریزی‌شده‌ی کارگران در حالِ تبدیل شدن به یک ضرورتِ مبرم است و این تقسیم‌بندی، به تأمین مادّیِ افراد خواهد انجامید. این امنیّت و اندوختنِ زمان و انرژی که فرد از آن برخوردار می‌شود، به رشد و پیشرفتِ او یاری می‌رساند. از این راه، اجتماع، دوباره بهبودی خود را بدست می‌آورد و امید خواهیم داشت که تاریخنگارانِ بیشتری، نشانه‌های سهمگینِ جامعه‌ی امروز را بعنوانِ ناخوشی‌های کودکیِ انسانی آرزومند که سراسر، پی‌آیندِ سرعتِ بالای پیشرفتِ تمدّن بوده تفسیر کنند.

 


علیرضا

یار

 


یار هم غایب و هم حاضر و چون درنگری
خالی از غیبت و عاری ز حضور است اینجا

سخن از خرقه و سجاده چه گویی خواجو
جام می نوش که از صومعه دور است اینجا


علیرضا

*دست نوشته های دکتر علی شریعتی *

 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با

کلاغها می کند پرهایش سفید می

ماند، ولی قلبش سیاه میشود دوست

داشتن کسی که لایق دوست داشتن

نیست اسراف محبت است

 

 

************ ********* ******

 

 

دل های بزرگ و احساس های بلند،

عشق های زیبا و پرشکوه می

آفرینند

 

 

************ ********* ******

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها

بردن و چه زشت است زیبایی ها را

تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده

ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت

تنها بودن سخت تر از کویر است

 

 

************ ********* ******

 

 

اکنون تو با مرگ رفته ای و من

اینجا تنها به این امید دم میزنم

که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر

میشوم . این زندگی من است

 

 

************ ********* ******

 

 

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را

بستند.وقتی خواستم ستایش کنم،

گفتند خرافات است.وقتی خواستم

عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی

خواستم گریستن، گفتند دروغ

است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند

دیوانه است.دنیا را نگه دارید،

میخواهم پیاده شوم

 

************ ********* ******

 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری

همانند سیب باش تا با افتادنت

اندیشه‌ای را بالا ببری

 

 

************ ********* ******

 

 

 

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.

آدم با غرور می تازد،

با دروغ  می بازد و

با عشق می میرد

 


علیرضا