عهد با جانان


به ياد دوست عزيزم مهدی




در کنار گلبنی خوش رنگ و بو طاووس زیبا با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا
از غرورش هر چه من گویم یک از صدها نگفتم نکته ای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم
تاج رنگینی به سر داشت خرمنی گل جای پر داشت در میان سبزه هر سو بی خبر از خود گذرداشت

هر زمان بر خود نظر بودش سرو پا
نخوتش افزون شد از آن چتر زیبا
بی خبر از کار دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من که خود مفتون هر نقش وجمالم هر زمان پابند یک خواب و خیالم
پشت هم گرم تماشااااااااااااااااااااااا
چو شد ز شور او فزون غرور او پای زشتش شد هویدااااااااااااااااااااا
هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چقان چو بسته شد پرش شکسته شد تا بدید آن زشتی پا
هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


من همان طاووس مستم چتر خود نگشاده بستم
یک جهان ذوق و هنر هستم ولی با صد دریغااااااااااااااااااااااااااااا
سینه ای بی کینه دارم روح چون آیینه دارم
گنج شعر و شور و حالم این همه گنجینه دارم

جلوه آن مرغ شیدا گفته جان پرور من
پای آن طاووس ریبا این دل بی دلبر من


در کنار گلبنی خوش رنگ و بو طاووس زیبا با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا
از غرورش هر چه من گویم یک از صدها نگفتم نکته ای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم


علیرضا

 

می گذرم تنها از میان گلها گه به گلستانها گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم گیرد وبا من گوید محرم راز تو کووووووو
خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کوووووووووو

می گذرم تنها از میان گلها گه به گلستانها گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم گیرد وبا من گوید محرم راز تو کووووووو
خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کوووووووووو

راز عشق مرا گل در گوش صبا گفت و غمم بفزوود
آنگه در همه جا راز عشق من و قصه عشق تو تو بووووووووووود قصه عشق تو تو بووووووووووود

چون به حسن آسمانی از مهی بر تر
شعله عشق من ازگردون بر آرد سر
در گلستان گرهم ز تنهایی روم من اگر ...........
تازه گلی سر راهم گیرد وبا من گوید محرم راز تو کووووووو
خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کوووووووووو

می گذرم تنها از میان گلها گه به گلستانها گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم گیرد وبا من گوید محرم راز تو کووووووو
خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کوووووووووو


علیرضا

 

دیدی که رسوا شد دلم دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم عاشق شدم
با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود وز رشته گیسوی خود بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم عاشق شدم
با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود وز رشته گیسوی خود بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
وااااااااااااااااااااااااای ز دردی که درماااااااااان ندارد
فتاده به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او بر کوی جان منزل کنم

وااااااااااااااااااااااااای ز دردی که درماااااااااان ندارد

دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم از فتنه گردون رهی
افتادم و سرگشته چووووون امواج دریا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم


علیرضا

 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه
زيباترين قلب رادر تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند.
قلب اوكاملا سالم بود وهيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه
تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.
مرد جوان در كمال افتخار،با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.
ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.
مردجوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد،
اما پراز زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها
شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه
در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پير مرد چطورادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديدو گفت: تو حتماشوخي مي كني...
قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو،تنها مشتي زخم وخراش و بريدگي است.
پير مرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد.
اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني،هر زخمي نشانگرانساني است
كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي ازقلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده
قرار داده ام. اما چون اين دوعين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم
كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از
قلبم را به كساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.
اين ها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما ياد آور عشقي هستند
كه داشته ام.
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش
بوده ام، پر كنند. پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سختي ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شدبه سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پير مرد آن را گرفت ودر قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مردجوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود.


علیرضا

زندگی


رندگی کردن من مردن تدريجی بود
هر چه جان کند تنم عمر خطابش کردم

علیرضا

عشق

عشق آينه را ماند وقتی کسی را دوست داری تو آينه اويی و او آينه توست و با انعکاس عشق تو و او بينهايت را به تماشا می نشينيد.
(اريک فروم)

علیرضا