عهد با جانان


سفر

کجا سفر رفتی
که بی خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی؟
از من دل چرا بریدی ؟
پا از من چرا کشیدی که پیش چشمم بر دگر رفتی؟

بیا به بالینم
که جان مسکینم
تاب غم دگر ندارد
جز بر تو نظر ندارد
جان بی تو ثمر ندارد
مگر چه کردم که بی خبر رفتی؟

چه قصه ها که از وفا گفتی با من!!!!!!!!!
تو بی محبتی کنون جانا یا من؟!!!!!!!!
تو چنان شراب خدا خبر زخدا نداری؟!!
رود آتش از سر آن سراب که تو پا گذاری!!!

سوز دلم را تو ندانی!!!!!
آتش جانم ننشانی !!!!!!!

با غمت در آمیزم!!!!
از فنا نپرهیزم!!!!!!!

بیش از آن برم بنشین
که از میانه بر خیزم

رو به تو کردم به خدا
خو به تو کردم که هم آغوش تو باشم

دل به تو بستم به امیدت بنشستم که قدح نوش تو باشم

چه شود اگر نفس سحر خبری ز تو آ رد
به کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد


رو به تو کردم به خدا
خو به تو کردم که هم آغوش تو باشم
دل به تو بستم به امیدت بنشستم که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر خبری ز تو آ رد
به کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد

رفتی و صبر و قرار مرا بردی بردی
طاقت این دل زار مرا بردی بردی

علیرضا

 

امروز هم مثل روزای ديگه گذشت با همون تکرار ها
خسته کننده و بی روح
کی ميشه که تمومشه اين خدمت
حتی روزهای تعطيل!!!!!!!!!!!!!!!!
و حتی عيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

علیرضا

 

باز هم یک عید دیگه اومد
اما این عید برای من با عیدهای دیگه متفاوته
تو سال گذشته نتونستم کار زیادی انجام بدم و این بخاطر سربازیم بود
همین جیزی که قبلا بهش می گفتن " اجباری "
ولی خدا را شکر می کنم چون به این اعتقاد هستم که هر چیزی که برای هر کسی پیش میاد حکمتی داره

امروز که روز اول عیده خیلی دلم گرفته چون .........................
امیدوارم که این سال جدید برای همه سال خوبی باشه

وقتی که کوچیکتر بودم بزرگتر ها می گفتن که عید مال بچه هاست
و بزرگتر ها احساس خاصی نسبت به عید ندارن
همیشه پیش خودم می گفتم که مگه میشه ؟؟؟
ولی امسال این حرف اونا را احساس کردم
من تا آخرین لحظات سال پیش جلوی کامپیوترم بودم و حتی کار های شخصی خودم را انجام نداده بودم
هیچ احساس خاصی نسبت به عید نداشتم
به این معتقدم که عید باید درونی باشه و آدمها باید درون خودشون را خونه تکونی کنند
و این مهمترین درسیه که طبیعت به همه من میده
تغییر فصلها خیلی چیزها را به ما گوشزد می کنه فقط ما باید توجه داشته باشیم به همه اون چیزایی که اطرافمون میگذره
..........................................................

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در برحور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم

با ماه و پروین سخنی گویم
و از روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها

ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم زشعف دارم
نغمه ای بر لبها
امشب یکسر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم


علیرضا