عهد با جانان


تولدی ديگر

ای دل ديگه بال و پر نداری

داری پير می شی و خبر نداری...................

امروز ۲۵ امين سالگرد به دنيا اومدنمه

و همزمان با اين سالگرد خدمت سربازیم هم تموم ميشه

احساس خوبی ندارم

يک چهارم قرن از عمرم گذشت...................

فقط اميدوارم که در صورت حيات  يک چهارم بعدی را خيلی بهتر  بگذرونم و بتونم ازتجربياتم خوب استفاده کنم

هزار نکته باريکتر ز مو اينجاست...................


علیرضا

سالک و پير

سالكى از پير خود پرسيد:«  مرد فرزانه كيست؟ و چطور بدانم بهترين راه عمل در زندگى ، چيست؟» پير از مريد خود خواست يك ميز بسازد. وقتى ميزخواست تقريباً آماده شد و تنها احتياج به چند ميخ در فسمت بالا داشت ، پير به مريد نزديك شد. او با سه ضربه ي دقيق هر ميخ را به ميز فرو ميكرد . اما يك ميخ به سادگى در چوب فرو نرفت. مريد مجبور شد يك ضربه ي ديگر بر آن وارد كند. ضربه بعدى ، ميخ را تا انتها فرو برد ولى چوب شكست!  پير گفت: دست تو به سه ضربه بر چكش عادت كرده بود. وقتى هر عملى به صورت عادت در آيد ، مفهوم خود را از دست ميدهد و ممكن است گرفتارى ايجاد كند.« هر عمل ، عمل توست و تنها يك راز وجود دارد، هرگز مگذار عادت بر حركاتت چيره شود»

حالا ميگويم  مرد فرزانه كيست.

..... اگر امروز در بستر خود ، زنى را يافتى ، ميتوانستى خود را متقاعد كنى كه او يك زن نيست؟ مريد گفت: نه! سالك گفت:« ولى ميتوانى خود را كنترل كنى». و ادامه داد:« اگر در صحرا،  چند سكه ى طلا يافتى ، قادر بودى آن را به چشم، سنگ نگاه كنى؟ مريد گفت: نه! و سالك گفت:« ولى ميتوانى خود را كنترل كرده ، آنرا به حال خود رها كنى!» و پرسيد:« اگر در جمعى بساط مشروب و خوشگذارنى پهن شد ميتوانى آنرا ترك كنى و به عزلت و گوشه نشينى رو آورى؟ مريد گفت: بله!»  و سالك گفت:« ولى بهتر است بمانى و خود را كنترل كنى!» و..... باز پرسش را ادامه داد:« اگر دو برادر كه يكى از آنها از تو متنفر است و ديگرى دوستت دارد ، هر دو براى مشورت نزد تو آمدند ، ميتوانستى هر دو را ، به يك چشم نگاه كنى؟»  مريد گفت:« نه!» و سالك ادامه داده  گفت:« ولى اگر ميخواهى مرد فرزانه ايى باشى ، بايد حتى اگر از درون رنج ميبرى ، با آن كس كه ترا دوست دارد مانند آن ديگرى كه از تو متنفر است ، رفتار كنى!»....

حالا ميگويم كه مرد فرزانه كيست:«او كسى است كه پيش از كشتن خواهشهاى نفسانى اش ، بتواند بر آنها افسار يزند و مهارش كند.» نگويد آن زن اينجا آمده است تا من نگاهش كنم!! اين پول اينجا افتاده تا من از آن فلان چيز را بخرم!! .....

 


علیرضا