عهد با جانان


از قول يک دوست

عروسکهای شهر با چشمان باز به من خیره می شوند
عروسکهای شهر با چشمان باز می خندند
عروسکهای شهر با چشمان باز می گریند
کاش این عروسکها با همین چشمان باز می فهمیدند مه من عروسک نیستم

علیرضا

 

گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی
سیر جهان در اینه روی او کنی

خاک سیه نباش که کس بر نگیردت
آیینه شو که خدمت آن آیینه رو کنی


شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی؟؟؟؟؟؟؟
که رخ نمی نمایی!!!!!!!!!!
از ان بهشت پنهان دری نمی گشایی!؟


من همه جا پی تو گشته ام
از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی؟؟؟؟؟؟؟
که رخ نمی نمایی!!!!!!!!!!
از ان بهشت پنهان دری نمی گشایی!؟


دل من سرگشته توست
نفسم آغشته توست
به باغ رویاها چو گلت بویم
بر آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی؟؟؟؟؟؟؟

در این شب یلدا ر پیت پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی؟؟؟؟؟؟؟

مه و ستاره درد من می دانند
که همچو من پی تو سر گردانم
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی؟؟؟؟؟؟؟
که رخ نمی نمایی!!!!!!!!!!
از ان بهشت پنهان دری نمی گشایی!؟



جام تو جلوه گاه جمال آنگهی شود
که آیینه اش به اشک صفا شستو شو کنی

خواب و خیال من همه با یاد روی توست
تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علیرضا

بی تو مهتاب شبی

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و ار آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
ای که امروز نگاهت به تگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن


با تو گفتم :
حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لغزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنید دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

علیرضا