عهد با جانان


 

نمیدونم چرا این جوری شدم

دیگه هیچ چیز برام مهم نیست حتی جونم

ای خدا

یعنی می شه که یکروزی بشه که من ساد و سر حال باشم

شاد شاد

از ته دل بتونم بخندم

به خودت قسم

حسودیم میشه وقتی کسایی را که از ته دل می خندند می بینم

خدا جون بخاطر چیرایی که دارم ممنونم

و فقط ازت صبر می خوام

صبر صبر صبر


علیرضا

آسوده خاطر

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی

باز هم شکر

خدا جونم  من بازم کمک می خوام  احساس می کنم هنوز هم ضعيفم

 


علیرضا

 

فراموش کردن  بعضی چيزا خيلی سخته


علیرضا