عهد با جانان


 

-انسان نه جبری است و نه اختیاری.بلکه اهل عشق است و عشق جبر است که نهایت اختیار است و اختیاری است که از آن گریزی نیست همچون زنجیری که عاشق به اختیار بر پای خود می نهد.

-نشان عارف سیمای گشاده و خلق خوش و سعه صدر و خدمت خلق است و آنکه حضورش ملالت از دل می بردو سخنش چراغ معرفت و کردارش دعوت به خیر و جمال و حقیقت است.

 از استاد گرانقدر الهی قمشه ای

 


علیرضا

تشکر

ار لطف دوستانی که نظرات خودشون را می نويسند بی نهايت ممنوونم

 

من فکر می کنم که این یک جور بی ادبی باشه که کسی بدون اینکه خودش را معرفی کنه بیاد و هرچه دلش می خواد بگه و به نوشته های چند نفر توهین کنه .

اگر هم از این نوشته ها کسی بدش میاد و می خواهد نظر بده ، بیاد و خودش را معرفی کنه و دلایل خودش را بگه.

این کار که فقط توهین کنه و بره ، هیچ فرقی با بی ادبیهای خیابانی نداره.

 

همیشه شاد و همیشه خوش باشید

 


علیرضا

در گلستانه

 

دشتهایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید،پی نوری،ریگی ،لبخندی.....

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود ،که صدایم میزد....

پای نیزاری ماندم،باد می آمد،گوش دادم:

چه کسی با من حرف می زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه،بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ و فراموشی خاک..........

لب آبی گیوه ها را کندم،ونشستم،پاها در آب:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی ،سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ ،...

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند ، که چه تابستانیست.

سایه هایی بی لک،گوشه ای روشن و پاک،

کودکان احساس !جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست.

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد...

در دلم چیزی هست ،مثل یک بیشه نور،مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ،که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دور ها آوایی است، که مرا می خواند.

 

 سهراب سپهری


علیرضا

بازم کمک

خدایا ممنوونم از کمکهات

بازم من دچاریک سر در گمی شدم.

واقعا نمیدونم چی درسته و چی غلط. تا حالا اینجوری نبودم.

خدایا ،بازم مثل همیشه کمکم کن تا بتونم راه درست و صراط مستقیم را تشخیص بدم.

امروز یک روز دیگه ای بود ، متفاوت از روزای دیگه.

اهدنا صراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم غير المفضوب عليهم و لاالضالین

همین الان هم یک فال حافظ گرفتم :

سلام الله ما کرّاللیالی وجاوبت المثانی والمثالی

دعا گوی غریبان جهانم وادعو بالتواتر والتوالی

........................... ..........................


علیرضا

بلوغ

چند جمله از کتاب بلوغ نوشته اُشو

 

از هر چیزی خلاقیت بیافرین،از بدترین بهترین بساز. این همان چیزیست که آن را هنر زندگی کردن می خوانم.و اگر آدمی روی زمین یافت شد که هر لحظه و هر مرحله از زندگی اش را به زیبایی،عشق و طرب گذرانده ، طبیعتا مرگ او نیز قله ی نهایی هجاهدت های او در سراسر زندگیش خواهد بود.

بلوغ یعنی پذیرش مسوولیت به هر قیمتی ، اینکه هر چیزی را به جان بخری که خودت باشی .

انسان بالغ هرگز برای آینده تصمیم نمی گیرد ، خود بلوغ ترتیب همه کار ها را میدهد.

بلوغ هیچ ربطی به تجربه های زندگی تو ندارد.بلکه با سیر آفاق و انفس درونی و تجربه های درون تو سر و کار دارد.انسان هر قدر عمیق تر به درون برود ، بالغ تر است.

عشق می تواند دارای سه بعد باشد : 1- وابستگی(از روی نیاز مادی دو طرف به هم وابسته می شوند) 2-مستقل (توافق اجتماعی ،روانی ، زیست شناسی ) 3- همبستگی

نوع سوم خیلی دیر اتفاق می افتد ولی چیزی معنوی است.

دو نوع اول و دوم ناشی از کمبود است و نوع سوم بر آمده از وجود.

 

شاد و سلامت باشيد


علیرضا