عهد با جانان


فقر

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزيد نعمت

هر نفسی که فرو می رود ممد حيات است و چون بر می آيد  مفرح ذات

پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب

از دست و زبان که بر آيد ......... کز عهده شکرش به در آيد

........................

" ما چقدر فقیر هستیم!..."

روزی یک مرد ثروتمند، پسر کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:" نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟"

پسر پاسخ داد:" عالی بود پدر!"

پدر پرسید:" آیا به زندگی آنها توجه کردی؟"

پسر پاسخ داد:" بله پدر!"

و پدر پرسید:" چه چیزی از این سفر یادگرفتی؟"

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:" فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها بی انتهاست!"

با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد:" متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم

 

 

 

 


علیرضا