عهد با جانان


داستان عشق

يكي بود يكي نبود در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضايل ها وتباهي ها در همه جا شناور بودند آنها از بيكاري خسته  وكسل شده بودند كه ناگهان زكاوت ايستاد و گفت: بياييد قايم باشك بازي كنيم ! همه قبول كردند. ديوانگي فرياد زد و گفت:من چشم ميگذارم . از آن جايي كه هيچ كس دوست نداشت به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند . لطافت خود را به شاخه ي  ماه آويخت ،دروغ گفت به زير زمين ميرود امًا به دريا رفت .  هوس به مركز زمين رفت .  طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود رفت خيانت داخل انبوهي زباله پنهان شد . ديوانگي همچنان در حال شمارش بود : هفتادوهشت،هفتادونه ، ... امًا

عشق همچنان مردًد مانده بود . جاي تعجب نيست ، زيرا پنهان كردن عشق كاري بس مشكل است .وقتي ديوانگي به صد
رسيد عشق پريد و ميان گلهاي رز پنهان شد . ديوانگي شروع به پيدا كردن كرد اوًلين كسي كه پيدا كرد تنبلي بو د . زيرا تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويخته بود . هوس را در  مركز زمين ، دروغ را در ته دريا ، ... همه را پيدا كرد . او همه را يافت جز عشق . از يافتن عشق نااميد شده بود كه حسادت پشت گوش او زمزمه كرد ، تو بايد عشق را پيدا كني  او پشت بوته ي گلهاي رز پنهان شده است . ديوانگي شاخه ي چنگ مانندي را برداشت ، و با شدت و هيجان بين شاخه ها فرو كرد كه ناگهان با صداي ناله اي متوقف شد و عشق را ديد كه جلوي صورتش را گرفته و قطرات خون از انگشتانش سرازير مي شود .
ديوانگي گفت : ((آه من چه كردم ؟!))      عشق كور شده بود . او ديگر
نمي توانست جايي را ببيند .   ديوانگي گفت : (( من چگونه مي توانم به تو كمك كنم ؟ ))  عشق گفت : (( تو نمي تواني كاري براي من بكني امًا اگر مي خواهي راهنماي من شو . )) .
 (( از آن زمان است كه عشق كور است و ديوانگي راهنماي او . ))

علیرضا

حکايت

روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت نگری و خوش بینی و منفی نگری و بدبینی اختلاف افتاد. یکی از شاگردان خود را به شدت مثبت اندیش و مثبت نگر می دانست و معتقد بود که هر اتفاقی در عالم به خیر اوست و دیگری معتقد بود که مثبت اندیشی بیش از حد، نوعی ساده لوحی است که باعث می شود فرد مثبت نگر جنبه های منفی و خطرناک زندگی را نبیند و بهتر است انسان همیشه جانب احتیاط را رعایت کند و بنا را بر این بگذارد که در هر اتفاقی که قرار است رخ دهد شاید خطری نهفته باشد.
 
 
دو شاگرد به شدت روی نظریه ي خود پافشاری می کردند و هیچ یک از موضع خود پایین نمی آمدند. ناگهان شیوانا با اشاره به شاگردان به ایشان فهماند که در چند قدمی آنها زیر سنگی بزرگ مار سمی خطرناکی خوابیده است. همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعی مثبت اندیشی و منفی نگری با سرو صدا از جا پریدند.
 
        
شاگرد مثبت اندیش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگیرند و در جایی دیگر بنشینند، اما فرد منفی نگر می گفت که بهتر است مار را بکشیم تا به ایشان و افراد دیگر صدمه نرساند. جمعی از شاگردان به همراه شیوانا و فرد مثبت اندیش از مار فاصله گرفتند و در جایی دیگر نشستند. شاگرد منفی نگر به همراه عده ای دیگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زیاد او را کشتند.
 
 
وقتی مار کشته شد و شاگرد منفی نگر به جمع پیوست خطاب به شیوانا گفت:" استاد! آیا حق با من نبود!؟ الآن دیگر ماری برای ترسیدن وجود ندارد. پس می توانیم آسوده و آرام به سر جای خود برگردیم و آنجا اطراق کنیم. اگر خوشبینانه برخورد می کردیم و حضور ما را نشانه ي مثبت و اتفاق خیر می گرفتیم الآن دیگر آن استراحت گاه راحت را در اختیار نداشتیم!"
  
 
شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت اما در عین حال به سر جای اول بازنگشت و به همراه شاگرد مثبت اندیش و تعدادی دیگر از شاگردان در محل جدید چادر زد و در آنجا مستقر شد. شب که فرا رسید باران شدیدی گرفت و سیل به راه افتاد. بر حسب اتفاق سیل از همان مسیری عبور کرد که شاگرد منفی نگر مار را کشته بود. چون شب و تاریک بود کسی نتوانست به آنها کمک کند و در نتیجه سیل ایشان را با خود برد.
 
 
صبح که طوفان و سیل خوابید. شاگرد مثبت اندیش به شیوانا گفت:" آیا مار انتقام خود را از ایشان گرفت!؟ یا اینکه شاگرد منفی نگر در دام منفی اندیشی خود افتاد!؟"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" مار اگر زرنگ بود از دست شکارچیان در می رفت و اجازه نمی داد آنها او را بکشند. شاگرد منفی نگر هم اگر زیاد خود را در دام مثبت و منفی نمی انداخت می توانست بفهمد که در مسیل چادر زده است و امکان خطر وجود دارد. امتیاز ما نسبت به آنها که غرق شدند فقط این بود که ما به طبیعت احترام گذاشتیم و نشانه های سر راه خود را جدی گرفتیم و به محل سالم نقل مکان کردیم. مثبت و منفی وجود ندارند.
هرچه هست فقط نشانه است و علامت!" 

علیرضا

دوستی

سلام مهربوني


 هر دومون كوچولو بوديم!


پرسيد: دوستيم؟


خنديدم و گفتم: آره كه دوستيم.


گفت: تا كي؟!


گفتم: دوستي كه تا نداره!


گفت : تا مرگ !


جواب دادم:گفتم كه تا نداره!


گفت:تا بهشت!


گفتم:يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون سرش،ولي واسه من تا نداره!


اون مي خواست دوستيمون تا داشته باشه و هر چي مي گفتم حرف هام رو نمي فهميد و آخرش با تعجب گفت:


‌"مگه مي شه؟!"


بعدشم كمي فكر كردو ادامه داد كه:


بيا واسه دوستيمون يه نشونه بذاريم!


گفتم:تو بذار.


گفت: شكلات!


تو الآن شكلاتت رو بده به من و منم شكلاتم رو مي دم به تو.


از اين به بعد هم هر وقت هم رو ديديم،يه شكلات تو به من بده و يكي هم من به تو!


قبول كردم وهر بار كه همديگه رو مي ديديم، يه شكلات مي گذاشتم.كف دست اون و بعدشم اون شكلات رومي داد به من.


و زير چشمي به هم نگاه مي كرديم و مفهوم نگاهمون اين بود كه :


دوستيم؟ آره كه دوستيم!


هر بار،من شكلاتم رو باز مي كردم و با لذت تموم مي خوردمش.


آخ كه چه طعمي داشت اين دوستي!


و اون با تعجب به من نگاه مي كردو شكلاتش رو مي گذاشت توي يه صندوقچه كه همراهش بود!


مي گفتم: بخورش.


مي گفت:تموم مي شه،مي خوام تا هميشه بمونه!


مي گفتم: چيزي رو كه هيچ وقت طعمش رو نچشيدي،چه جوري مي توني واسه هميشه نگهش داري؟!


مي گفت: با گذاشتنش توي صندوقچه!


آخه اينا نشونه ي دوستي مونن!


سال ها گذشت وهر دو مون قد كشيديم.


يه روز گفت: دارم مي رم سفر ،اومدم واسه خدا حافظي .


نگران نباشي ها ،زود برمی گردم  پيش تو و نشونه هاي دوستسمون!


يه حسي بهم مي گفت اون ديگه بر نمي گرده .


اخه حتي طعم يكي از نشونه هاي دوستيمون را نچشيده بود !


و رفت ديگه بر نگشت .


اون از اولش هم مي خواست بدونه تا كي ؟!


فكر كردم چه خوب شد كه همه شكلات ها را خوردم و از خودم پرسيدم :


راستي اون  كرور كرور شكلات نخورده را مي خواد چي كار كنه؟!


و يادم اومد كه اين من بودم كه هميشه اولين شكلات را به اون مي دادم .


آره عزيز دلم! بايد بفهميم كه دوستي و عشق ،اندازه و مقدار نداره .   


رسم و رسوم  و شرط و شروط نداره .


توي دوستی و عاشقی نمي شه دست رو دست هم گذاشت ! بايد هميشه اول بود.


عشق و دوستی  را بايد لمس كرد و بلعيد.


عشق و دوستی  را بايد روي صندوق دلمون حك كنيم تا هيچ وقت پاك نشه


اخ كه چه قشنگ اين جور دوستی و عشق ،مگه نه؟!


علیرضا