عهد با جانان


باران

حسن باران اين است
كه زميني ست، ولي
آسماني شده است
و به امداد زمين مي آيد
حسن باران اين است
كه مرا ميبرد از خويش به عشق
و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش
شعر ميخواند در گوش من
آرام
آرام
هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي تو ريخت
از كجا آمده بود ؟
از كجا رفت هوا؟
از كدام اقيانوس؟
از كجاي عالم؟
و چه راهي پيموده ست در هودج ابر؟
هيچ ميداني
اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت
آه و اندوه كدامين ماهي ست
كه به تور افتادست؟
اشك لبخند كدامين ماهي ست
كه رها شد از تور ؟
پيك و پيغام كدامين گهر
در صدف زنداني ست؟
از كنار باران
سهل و آسان مگذر
ابر اقيانوسي است
كه سفر ميكند از غرب به شرق
باز از شرق به غرب
و تمام عالم را ميپيمايد ،
با همت باد
هيچ ميداني آيا
ابر كالسكه ي نوزاد همين باران ست
كه به ما مي بارد در لحظه ي خويش؟
حسن باران اين است
كه تبسم دارد
گرد غم از همه چيز
از همه جا مي گيرد
همه جا بر همه كس مي بارد
و تعلق دارد به جهاني از عشق
حسن باران اين است
كه ترنم دارد
و قرق ميكند عالم را با آمدنش
و در پنجره ي دلها را ميكوبد
و به ما ميگويد برخيز بيا
و به ما ميگويد برخيز ببين
و به ما ميگويد منشين و برو
و به من ميگويد بنشين بنويس
امشب از عالم عشق باز مهمان دارم
در دل تيره شب
در دل خسته من
باز هم مهمانيست
چون هوا بارانيست
.


علیرضا