عهد با جانان


هدف و برتری

اینم دو تا جمله جالب:

 جمله سنگينيه ولي واقعيت داره : انسانهاي بي هدف مجبورند تمام عمر براي انسانهاي هدفمند کار کنند...........

 گابريل گارسيا ماركز:

آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند:و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند


علیرضا

غلام همت آنم که زير چرخ کبود

تو پست قبلیم را جع به فاصله ها حرف زدم

امروز یه اتفاقی برام افتاد که غیر منتظره بود

صبح امروز هارد دیسک کامپیوترم کرش کرد(سوخت) و همه اطلاعاتم از بین رفت

تمام عکسهایی که برای گرفتنشون زحمت زیادی کشیده بودم

یاد آور خاطرات خیلی خوبی برام بود و تعدادیش هم که واقعا برای من جاودانه به نظر می رسید

تمام نوشته ها   آرشیو نامه ها   برنامه هایی که نوشته بودم  و همه و همه از بین رفت و هنوز معلوم نیست که قابل برگشت هست یا نه

۱۰۰ گیگا بایت آهنگ که برای  پیدا کردن بعضی از آهنگها روزها وقت گذاشته بودم

چیزی که مهم بود این که اولش خیلی ناراحت شدم و خیلی افسوس خوردم که چرا بک آپ نگرفتم(آخه همین چند روز پیش بود که تو فکر بودم همه چیرم را رایت کنم ) یعنی دیدم که نسبت به این اطلاعات احساس تعلق می کنم همونجا بود که به یاد فاصله ها افتادم

فاصله ما تا از دست دادن چیزهایی که فکر می کنیم از آن ماست چقدره؟

با از دست دادنشون چه حسی به ما دست می ده؟

اگه از دستشون دادیم !! بعدش چیکار ممکنه بکنیم

اطلاعات هارد دیسک ممکنه  به تنهایی اونقدرا هم مهم نباشه ولی از این جهت برای من خیلی مهم  بود که یه نشونه ای را به همراه داشت

الان درسته که واقعا متاسفم که بک آپ گیری  نکردم  ولی این شعر حافظ را به صورت ملموسی دارم حس می کنم

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

                                   ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

خیلی سخته            خیلی

نیاز به یک روح بزرگ.... یک دریا داره و حتی بزرگتر از دریا.................................

خدا جونم

من ایطور روحی می خوام

امروز تست جالبی داشتم. و الان خوشحالم

خیلی خوشحال

خدا داره بهم میگه که : آهاااااای بچه جون(به لهجه اصفهانی) مواظب باش شعار ندی

روح بزرگ آرزوی من برای خودم و همه اونایی که آرزوش را دارن

یا حق


علیرضا


فاصله ها

یه موقعی یک نفر که فرسنگها با من فاصله جغرافیایی داره بهم گفت:

نگران دوری جغرافیایی نباشم چون فاصله آدمها یک فکره 

 یک لحظه احساس نزدیکی و فکر کردن راجع به او

اون موقع حرفش را درک نکردم

پیش خودم گفتم  این چه حرفیه!!

ما مثل داریم که می گه :

از دل برون رود هر آنکه از دیده برفت

ولی الان بعد از گذشت ۷ سال که چیزای مختلف را تجربه کردم و آدمهای متفاوتی دیدم

متوجه شدم که نه تنها این حرف اون درست بوده حتی در مورد مرگ هم صدق می کنه

راستی

فاصله ما تا بقیه آدمها و تا مرگ چقدره؟؟؟؟

تا اونایی که دوستشون داریم و اونایی که علاقه ای بهشون نداریم؟؟

دنیای خیلی کوچیکی داریم

خیلی کوچیک

این طور نیست؟؟!!


علیرضا


گزیده ای از کتاب پیام آور از جبران خلیل جبران

از بخشایش:

بخشایش ناچیز است اگر از مالتان می بخشید.

هنگامی که از وجود خود مایه می گذارید آن وقت است که واقعا بخشیده اید.

از خود شناسی:

 نگذارید که ترازویی باشد که گنجینه ناشناستان را بسنجد و در پی آن نباشید که عمق معرفت خود را با چوبدست یا عمق سنج اندازه گیری کنید. زیرا این خودی شما بی کران و نا محدود است.

از دوستی :

دوست شما نیاز بر آورده شده شماست .

دشت شماست که با عشق و علاقه بذر افشاندید و با شکر گزاری درو می کنید.

و بگذارید هیچ منظوری در دوستی نباشد مگر عمیق کردن روح دوستی زیرا اگر عشق چیز دیگری را جز افشای رازش جستجو کند دیگر عشق نیست بلکه آدمی است گسترده که تنها صیدش بیهودگی هاست.

و بگذارید بهترینتان از آن دوستانتان باشد.

از لذت و خوشی:

لذت و خوشی نغمه آزادیست

ولی نفس آزادی نیست بلکه شکوفایی امیال شاست ولی میوه امیالتان نیست.

عمقی است که اوج را می طلبد اما نه عمق است و نه اوج

قفسی است بال و پر گرفته ولی فضای محدود شده نیست

آری! حقیقت مسلم اینکه : خوشی نغمه آزادی است.....

از عشق:

چون عشقت به خویش می خواند پیروی کن هر چند راه عشق ، راهی دشوار و پر فراز و نشیب است

و چون بالهایش تو را در بر می گیرد تسلیم شو

با آنکه شمشیر پنهان در جوف بال و پرش مجروحت کند.

عشق نمی دهد مگر خود را و نمی ستاید مگر از خود

عشق در تصرف نمی گیرد و متصرف هم نمی شود

زیرا عشق را خود عشق بس

مپندار که می توانی مسیر عشق را معین سازی چون اگر شایسته ات دید مسیرت را مشخص می کند

عشق را هیچ آمال دیگری نیست مگر اکمال خود

از مرگ:

اگر واقعا می خواهید جوهر مرگ را شاهد عینی باشید دریچه دلتان را بر متن زندگی باز باز کنید

زیرا زندگی و مرگ یکی است همچنان که رودخانه و دریا یکی است...

 

 

 

 

 

 

 


علیرضا

آتش

از آتش عشق هر که افروخته نیست

                                                  با ما سر سوزنی دلش دوخته نیست

گر سوخته دل نیی ز ما دور ! که ما

                                                   آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست


علیرضا


چند بیت از دیوان شمس

مرا غرض ز نماز آن بود که پنهانی

حدیث درد فراق تو با تو بگذارم

----------------------------------

خوشا صبحی که او آید نشیند بر سر بالین

تو چشم از خواب بگشایی و بینی شاه شاهانی

---------------------------------

اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند

خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو

----------------------------------

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد

عشق دیده زان سوی بازار او بازار ها

--------------------------------

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم

ای مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم

ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من

صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم

تو نطفه بودی خون شدی انگه چنین موزون شدی

نزد من آی ای آدمی تا زینت موزون تر کنم

--------------------------------


علیرضا


الاغ و چاه

روزي الاغ يك مزرعه دار داخل چاهي افتاد و شروع كرد به سرو صدا كردن صاحب الاغ كه نمي‌دانست چگونه الاغ را از چاه بيرون بكشد، بعد از مدتي فكر كردن با خود گفت: « چاه كه آب ندارد و در نهايت بايد پر شود: الاغ هم كه پير است بنابر اين بيرون آوردن الاغ هيچ سودي ندارد». صاحب الاغ تصميم خود را گرفته بود، از جا بلند شد و به سراغ همسايگانش رفت و از آنها خواست تا در پر كردن چاه به او كمك كنند تا الاغ بيچاره بيشتر از آن عذاب نكشد. هر كدام از همسايگان نيز با بيلي در دست شروع به ريختن خاك به درون چاه كردند. با ريخته شدن خاك به درون چاه الاغ شروع به بي‌قراري كرد و خود را به ديواره‌هاي چاه مي‌زد و با صداي بلندي عر و عر مي‌كرد. اما بعد از مدتي ديگر صدايي از الاغ نيامد. چه اتفاقي افتاده بود، آيا الاغ بيچاره واقعاً زنده به گور شده بود يا قضيه چيز ديگري بود.. صاحب الاغ وقتي ديگر صداي الاغش را نشنيد به درون چاه نگاه كرد و در كمال تعجب ديد هر بار كه خاك به چاه ريخته مي‌شود الاغ خاك را از پشت خود مي‌تكاند و روي آن مي‌ايستد. با اين كار الاغ توانست با تكاندن خاك از روي خود و ايستادن روي لايه‌هاي جديد خاك به دهانهء چاه برسد و موجب شگفتي صاحب خود و همسايگان شود.

 انسان هم در زندگي با مشكلات و مسايل (همان خاكي كه روي الاغ ريخته مي‌شد) زيادي روبرو مي‌شود. اما كسي از اين مشكلات سربلند و پيروز بيرون مي‌آيد كه نگذارد آنها او را از پاي درآروند و زندگي را براي او مختل كنند. انساني پيروز است كه از مشكلات به نفع خود استفاده كند و با غلبه بر مشكلات (ايستادن روي خاك) راه نجات خود را پيدا كند. همهء ما از چاه مشكلات نه با دست روي دست گذاشتن و تماشاي زنده به گور شدن خود، بلكه با تسليم نشدن در برابر آنها رهايي مي‌يابيم و به زندگاني پر نشاط و موفقي دست پيدا مي‌كنيم.


علیرضا

ایمان و دوست

مدتیه که به این دو جمله دکتر شریعتی زیاد فکر می کنم......

واقعا ایمان و دوست داشتن چه نقش بزرگی تو زندگی داره......

-من شکست نمی خورم. ایمان و دوست داشتن روئین تنم کرده اند.

-نمی دانم در طرح بزرگ خدا چه نقشی دارم و چه سرنوشتی. ولی اینقدر مطمئنم كه بی هیچ نیست.


علیرضا

تغيير

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد  :
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم. 

 وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمزرسیدن به بهترینهاست.......


علیرضا

نرگس و زرین دهان

 

قطعاتی از کتاب نرگس و زرین دهان نوشته هرمان هسه

در این کتاب زرین دهان آدمی بیابانگرد با روحی لطیف و دید هنرمندانه به دنیا معرفی شده و نرگس عابدی والا مقام که تا کنون گناهی مرتکب نشده و عمرش را به عبادت گذرانده است.

نوشته های زیر بیانگر ذهنیات و تفکرات این دو در زمانهای متفاوت است با تجربیات متفاوت و در مقاطع زمانی مختلف است؛

زرین دهان : فکر می کنم که یک گلبرگ گل یاس کوچک که می لولد بسیار بیشتر از تمام کتابهای کتابخانه حرف دارد. با حروف و کلمات نمی توان تمام حقیقت را بیان کرد.

نرگس : برای فراگیری علوم این چند حرف کافی نیست. روح جهان جسم را دوست دارد، کالبد را دوست دارد تا در آن از روح خود بدمد. او می خواهد که ما آیات الهی را بشناسیم . او بودن را دوست دارد نه شدن را؛ حقیقت را دوست دارد نه ممکن را؛ او تحمل نمی کند که حرف دلها به شکل مار یا پرنده ای درآید. در طبیعت روح نمی تواند ماده باشد، بلکه ضد آن و در تضاد با آن است.

 

چیزهایی که در فکر زرین دهان می گذشت:

-حیف که نمی تواند با گل حرف بزند و زبان آن را بلد نیست. حتی دو انسان هم نمی توانند به راحتی با یکدیگر سخن بگویند و برای درک یکدیگر ، دوستی مخصوص ، آمادگی ذهنی و علاقه لازم است.

 

خوشحال شد از این که بحث عشق به کلمات احتیاجی ندارد. چون در این صورت موجب سوء تفاهم و بلاهت می شد.

( یاد روباه تو شاهزاده کوچولو افتادم)

 

-هیچ فیلسوف و ادیبی نمی توانست عشق را آن طور که باید و شاید تفسیر کند و یا در قالب کلمات بگنجاند. هیچ واژه ای لازم نبود و عشق همه چیز را با لذت تفهیم می کرد!!!!!!

 

-برای صیاد ، طعمه همیشه در دام است و تا احمق در جهان است ، مفلس در نمی ماند.

 

-بزرگترین درد ها و بالا ترین لذتها ، بیانی مشترک در چهره انسان دارند.

 

-اگر هنرمندان تابلویی خلق می کنند یا متفکرین قانونهایی پایه گذاری می کنند یا دانشمندان حقایق و پدیده ها ی جهان را فرمول می کنند، همه به این خاطر است که چیزی را از دست مرگ نجات دهند. چیزی باقی بگذارند که عمری طولانی داشته باشد و بعد از ما بماند.

 

-تمام عمر و زندگی یک فایده دارد آن هم وقتی هست که تواما همراه باشند و زندگی بر سر دو راهی نباشد. سازندگی بدون دریافت مبلغ و وجهی برای گذر عمر و صرف وقت و پردازش جسم و جان!!! زندگی را بدون اصالت خلاقیت وقف کردن و آیا چنین چیزی ممکن است؟

 

-تنها مویی که لای درز آفرینش می رفت این بود که خدا برای رفع تنهایی و کنجکاوی آدم را آفرید.

 

چیزهایی که در فکرنرگس می گذشت:

-زوال پذیری را از چنگال مرگ نجات دادن و عمر دوباره بخشیدن   هنر است.

-کمال وجود دارد و مخصوص خداست.تمام چیزهایی که وجود دارد مرکب است و به احتمالات متعلق است و وجودش وابسته به خودش نیست. اما خدا ذات است و مرکب نیست.او خود حقیقت است.برای ما کمال معنی نمی دهد  اما زمانی که کار بالقوه را به بالفعل تبدیل کنیم و از احتمالات به واقعیت قدم بنهیم ، زندگی حقیقی آغاز می شود و به کمال و خداگونه شدن یک قدم نزدیک تر می شویم. این همان جاودانگیست.

 

-نادیده گرفتن احساسات ، امتحانی برای ساخت دنیای معنوی و روحی است. اما تو میرا ترین و ناپایدار ترین راه را انتخاب کرده ای. تو چیزی غیر از هنر را نمی بینی و زندگیت را وقف آن ساخته ای و با ایثار به کمال می رسی و جاودانه می شوی. ما متفکرین سعی می کنیم به خدا نزدیک شویم و دنیا را از برکات وجودی و آفریده های خدا می دانیم. تو می توانی از طریق دوست داشتن مخلوقات خدا به او نزدیک شوی و الهام بگیری. هر دو این کارها اعمالی انسانیست و نا تمام و نا کافی. اما هنر معصوم تر است.

 

 

قسمتی از نتیجه گیری نهایی:

 

آیا به راستی انسان برای این خلق شده که منطق ارسطو و توماس مقدس را یاد بگیرد؟ احساساتش را بکشد و تارک دنیا باشد؟ مگر نه این که خداوند ما را با عواطف و غرایز  یا میل و غریزه و توانایی گناه با لدت و شک آفریده است؟

بچگانه و خاکی بودن چون زرین دهان زندگی کردن ، حتی شاید شجاعت و شهامت بیشتری لازم داشت .خود را به دست طوفان و اغتشاش سپردن ، گناه کردن و عقوبت آن را به جان خریدن . به جای آن که در دنیایی تمیز با دستهای شسته زندگی کند.در باغی با گلهای زیبا و آسوده تفکری هماهنگ و دلپذیر. باغی که می شد در آن از گناه پاک و مبرا بود. شاید سخت تر و شجاعانه تر و نجیبانه تر آن بود اگر با کفشهای پاره از میان جنگلها و کوره راههای آن سفر می کرد و مزه باران و آفتاب ، گرسنگی و احتیاج را می چشید. شادی و لذت هوس را تجربه می کرد و بهای آن را با تاسف می پرداخت

یک انسان بلند مرتبه هم می تواند در گرداب خونین زندگی ، غرق شده فرو رود و زندگی خود را با خون و کثافت آلوده و تباه کند بدون اینکه ذره ای کوچک یا پست شود. بدون اینکه روح متعالی و الهی را در خود بکشد و نابود کند. یا اینکه در غرقاب سیاه اشتباه و ندانم کاری هم  روح قداست و نور خدایی را خاموش نسازد.

 

 

اینم نتیجه گیری من:

اگه کمال را یک کره فرض کنیم آدمها از مرکز کره حرکت می کنند  در ابعاد مختلف و هر کدوم میتونن تو سیر خودشون به سطح کره برسند که سطح کره مفهومی از وحدت تعریف می شود که فاصله آن تا مرکز ، یک اندازه است

 

شاد باشید و شاد بمانید


علیرضا

زندگی

وقتی خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند؛

وقتی خواستم ستایش کنم ، گقتند خرافات است؛

وقتی خواستم عاشق شوم ، گفتند دروغ است؛

وقتی خواستم گریه کنم ، گفتند بهانه است؛

وقتی خندیدم ، گفتند دیوانه است؛

دنیا را نگه دارید....... می خواهم پیاده شوم............

دکتر شریعتی


علیرضا

زخمهای روح

قسمتی از مقدمه بوف کور صادق هدایت:

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند.


علیرضا

اوصاف مومن

مرديكه نامش همام و خداپرست و عابد و رياضتكش بود ، در برابر اميرالمومنين عليه السلام كه سخنراني مي فرمود برخاست و گفت : يا اميرالمومنين !

اوصاف مومن را براي ما آنطور بيان كن كه گويا در برابر چشم ماست و به او مي نگريم ، فرمود:

اي همام ، مومن همان انسان زيرك و باهوشي است كه شاديش بر چهره و اندوهش در دلش باشد ، فراختر دل تر از همه چيز و متواضعتر از همه كس است ، از هر نابودي گريزان و به سوي هر خوبي شتابانست ، كينه و حسد ندارد ، به مردم نمي پرد و دشنام نمي دهد ، عيبجو نيست و غيبت نمي كند ، گردن فرازي را نمي خواهد و شهرت را ناپسند شمرد ، اندوهش دراز و همتش بلند و خاموشيش بسيار است ، با وقار است و متذكر ، صابر است و شاكر ، از فكر خود غمناك است و از فقر خويش شادان ، خوش خلق و نرم خو است ، با وفا و كم آزار است ، دروغزن و پرده در نيست.

 

اگر بخندد دهن ندرد و اگر خشم كند سبكسري نورزد ، خنده اش بر لبهاست و پرسشش براي دانستن و دوباره پرسيدنش براي فهميدن ، دانشش بسيار و برباريش بزرگ و مهربانيش زياد است ، بخل نورزد و شتاب نكند ، دلتنگي نكند و مستي ننمايد ، در قضاوت خلاف حق نگويد و در علمش بيراه نرود ، از سنگ خارا محكمتر است و در كسب و كار از عسل شيرين تر ، نه حريص است و نه بي تاب و نه خشن و نه پر مدعي و نه متكلف و نه پر كنجكاو ( در امر دنيا ) ، نزاع كردنش نيكو و مراجعه كردنش شرافتمندانه است ، عادلست اگر خشم ورزد ، ملايمست اگر چيزي خواهد ، بي باك و پرده در و زور گو نيست ، دوستيش صميمانه  وپيمانش محكم و در قرار داد باوفاست.

 

مهربان و چسبان و بردبار و گمنام و كم زواﺌد است ، از خداي عزوجل راضي و مخالف هواي نفس خويش است ، بزير دستش درشتي نكند و در آنچه به او مربوط نيست وارد نشود ، ياور دين وحامي مومنين و پناه مسلمين است ، ستايش مردم از او گوشش را ندرد ( فريفته اش نسازد ) و طمع دلش را نخراشد ، بازي هاي كودكانه حكمتش را نگرداند و مر نادان به دانشش پي نبرد.

 

مي گويد و به كار مي بندد ، دانشمند است و دور انديش ، ناسزا نگويد و سبكي نكند و صلحه رحم كند و بر آن ها گرانبار نشود ، بخشش كند بدون اسراف ، نيرنگ باز و حيله گر نيست ، پيگير عيب كسي نباشد و بر هيچكس ستم نكند ، با مردم ملايمت دارد و ( براي قضاﺀ و حواﺌج آنها ) در روي زمين كوشش مي كند ، ياور ناتوانست و دادرس بيچاره ، پرده اي را ندرد و رازي را آشكار نسازد ، گرفتاريش زياد و شكايتش اندك است ، اگر خوبي بيند به ياد آورد و اگر بدي بيند نهان كند ، عيب را بپوشد و غيب نگهدارباشد ( آبروي مردم را در نبودشان نگهدارد ) ، از خطا در گذرد و از لغزش چشم پوشي كند ، به نصيحتي آگاه نشود كه آنرا رها كند و هيچ كج روي را اصلاح نكرده نگذارد ، امين است و باوفا و پرهيزكار و پاكدامن  و بي عيب وپسنديده ، نسبت به مردم عذر پذير است و از آنها به نيكي ياد مي كند و حسن ظن دارد و در نهان خود را ‌( و خود را به عيب ) متهم مي كند.

 

از روي فهم و دانش براي خدا دوست شود و با دور انديشي و تصميم براي خدا از مردم كناره گيرد ، شادماني نابخردش نسازد و خوشحالي بسيار عقلش را نبرد ، يادآور دانا باشد و معلم نادان ، كسي از او انتظار شر ندارد و از بلايش نترسد ( زيرا شر و بلا به كسي نرساند ) ، كار وكوشش هر كس را از خود خالص تر داند و نفس هر كس را از نفس خويش صالحتر شناسد ، عيب خود را ميداند و گرفتار غم خويش است ، جز به پروردگارش به چيزي اعتماد نكند ، غريب و يكتا و بي علاقه ( و اندوهگين است ) ، براي خدا دوستي كند و در راه خدا جهاد نمايد تا از خوشنودي او پيروي كرده باشد ، خودش به خاطر خويش انتقام نگيرد ( بلكه انتقام را به خدا واگذارد ) و در مورد خشم پروردگارش دوستي نكند.

 

با فقرا بنشيند و با راستان راست باشد و اهل حق را ياري كند ، ياور خويشاوند است و پدر يتيم و شوهر بيوه زنان و مهربان به مستمندان ، در گرفتاري ها آرزوي او كشند و در سختي ها به او اميدوارند ، با نشاط است و خشرو ، نه عيبجو و ترش رو ، محكم است و فرو خورنده خشم ، خندان لب است و دقيق نظر و بسيار پرهيز ( ناداني نكند و در برابر ناداني ديگران بردباري ورزد ) بخل نكند و در برابر بخل ديگران صبر كند ، تعقل كند تا شرم ورزد و قناعت كند تا بي نياز گردد.

 

شرمش بر شهوتش برتري دارد و دوستيش بر حسدش و گذشتش بر كينه اش ، جز سخن درست نگويد و جز لباس اقتصاد نپوشد ، با تواضع راه رود و در اطاعت پروردگارش خاضع باشد، در همه احوال از خدا راضي است ، نيتش خالص است و اعمالش بي غش و نيرنگ بازي ، نگاهش عبرت است و سكوتش فكرت و سخنش حكمت ، خير خواه و بخشنده و برادر است ،در نهان و آشكار نصيحت كند ، از برادرش دوري نكند و غيبت ننمايد و با او مكر نورزد ، بر آنچه از دستش رفته افسوس نخورد و بر مصيبتي كه به اورسيده اندوهگين نشود ، توقع بيجا ندارد و هنگام سختي سست نشود ، در زمان خوشي مست نگردد ، بردباري را با دانش آميزد و عقل را با صبر ، تنبلي را از او دور بيني ونشاطش را پيوسته ، آرزويش نزديك و لغزشش كم است ، منتظر مرگ است و دلش خاشع ، به ياد خداست و نفسش قانع و جهلش زدوده و كارش آسان است ، براي گناهش غمگين است و شهوتش مرده و خشمش فرو خورده و خلقش نا آلوده ، همسايه اش از او آسوده است و بر سر خود پسندي نيست ، به آنچه برايش مقدر شده قانع است ، بردباريش متين و كارش محكم و تفكرش بسيار است.

 

با مردم در آميزد كه دانا شود وسكوت كند كه سالم ماند و بپرسد كه بفهمد و تجارت كند كه سود برد ، گوش دادنش به سخن خوب براي باليدن به ديگران نيست ( پست حساس را نپذيرد كه آن را وسيله گناه و زشت كاري سازد ) و سخن گفتنش براي زورگويي به ديگران نيست ، خودش از خويش در زحمت است و مردم از او در راحت ، خودش را براي آخرتش به زحمت افكنده و مردم را از شر وآزار خود راحت ساخته ، اگر بر او ستمي شود صبر كند تا خدا برايش انتقام گيرد ، دوريش از هركه دوري مي كند بغض و كناره گيري از آلودگي است و نزديكي اش به هر كه نزديك ميشود ملايمت و مهرباني است ، دوريش براي خود پسندي و بزرگ فروشي نيست و نزديكي اش براي فريب ونيرنگ نيست بلكه از پيشينيان اهل خير پيروي كند و خود پيشواي نيكان پس از خود باشد.

 

راوي گويد : همام فريادي كشيد و بيهوش بيفتاد ، اميرالمومنين (ع) فرمود : همانا به خدا من از بيتابي او ترسان بودم . سپس فرمود : اندرزهاي رسا با اهل اندرز چنين ميكند.

 

شخصي عرض كرد : شما را چه شده ؟ ( كه فرياد نكشي و بيهوش نشوي ) فرمود : هركسي را اجلي است كه از آن نگذرد و سببي است كه از آن تجاوز نكند ، آرام باش و ديگر مگو كه شيطان اين سخن را به زبانت دميد

علیرضا

 

سلام

داشتم وب گردی می کردم چند تا جمله جالب دیدم. گفتم شما هم بی نصیب نمونی دوست عزیز

در زندگی سه راه را دنبال کن:

 1-دوست داشتن را برای یک تجربه.

 2-عاشق شدن را برای یک هدف.

3-فراموش کردن را برای قبول واقعیت.

فراموش شدگان

حکایت جالبی است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند!

پرواز و سقوط

همیشه سقوط آدم از وقتی شروع می شود که فکر می کند دارد پرواز می کند

قدرت سکوت

سکوت هرگز اشتباه نمی کند "مثل هندی"

شیوه زندگی

عادت کنید که عادت نکنید!!!!!!

موفقیت

شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست. هلن کلر

نفس

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم : نخست ، وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.دوم ، آن گاه که در برابر از پا افتادگان ، می پرید. سوم ، آن گاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید. چهارم ، آن گاه که گناهی مرتکب شد و با بادآوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه می زنند ، خود را دلداری داد. پنجم ، آن گاه که از ناچاری ، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست. ششم ، آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب های خودش بود. هفتم ، آن گاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت {جبران خلیل جبران }

جای خودت را پیدا كنی

چارلی چاپلین: در دنیا جای كافی برای همه هست پس بجای اینكه جای كسی را بگیری سعی كن جای خودت را پیدا كنی


علیرضا

لیاقت

اگر روزی دشمن پیدا كردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهدیدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی تركت كردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
علیرضا

عزت نفس

گوته می گوید: «اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»، «اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»، «اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»، «اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند»، «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»، «اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری.»
علیرضا

 

نامه ی چارلی چاپلین هنرمند بزرگ جهان هنر به دخترش جرالدین ؛


دخترم اینجا شب است .
یك شب نوئل ,
در قلعه ی كوچك من همه این سپاهیان بی سلاح ، خفته اند و نه برادان و خواهرانت و حتی مادرت ,
بزحمت توانستم بی آنكه این پرندگان خفته را بیدار كنم خودم را به این اتاق كوچك نیمه روشن , به این اتاق پیش از مرگ برسانم .
من از تو بسی دورم , خیلی دور , اما چشمانم كور باد اگر یك لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور كنند
تصویر تو آنجا روی میز هم هست
تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست .
اما تو كجایی ؟
آنجا در پاریس , افسونگر بر روی آن صحنه ی پرشكوه تئاتر شانزه لیزه هنر نمایی میكنی !
این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم و در آن ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را میبینم ، شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه نقش (( شاه دخت ایرانی )) است که اسیر تاتارها شده است
شاهزاده خانم باش و بمان ،
ستاره باش و بدرخش ،
اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران ، عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ،
ترا فرصت هشیاری داد در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار
من پدر تو هستم جرالدین !
من
چارلی چاپلین هستم ،
وقتی بچه بودی شبهای دراز بر بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم ،
قصه ی (( زیبای خفته در جنگل )) قصه ی (( اژدهای پیر در صحرا ))
خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش میزدم و میگفتم : اش ... برو در رویای دختر خفته ام ،
رویا میدیدم . جرالدین !
رویا ، رویای فردای تو ،
رویای امروز تو ،
دختری میدیدم پری روی ،
فرشته ای میدیدم بروی آسمان که می رقصید و میشنیدم ، تماشا گران را که میگفتند ؛ دختره را میبینی ؟
این دختر همان دلقک پیره !
اسمش یادته ؟
چارلی؟!
آره من چارلی هستم !
من دلقک پیری بیش نیستم !
امروز نوبت توست ،
من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی !
این رقص ها بیشتر از آن صدای کف زدن ها ی تماشاگران ، گاه ، تو را به آسمان خواهد برد
برو !
آنجا هم برو !
اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ، زندگی آن رقاصان دوره گرد
کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بی نوایی میلرزد ، من یکی از اینان بودم .
جرالدین ! در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای کودکی ، که تو با لالایی قصه های من بخواب می رفتی ، من باز بیدار می ماندم ، در چهره ی تو می نگریستم ، ضربان قلبت را میشمردم و از خود می پرسیدم ،
چارلی ؟ آیا این بچه گربه تو را خواهد شناخت ؟
تو مرا نمی شناسی .
جرالدین !
در آن شبهای دور قصه ها با تو گفتم ، اما قصه ی خود را هرگز نگفتم ، این داستانی شنیدنی است
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز میخواند و می رقصید و صدقه جمع میکرد ،
این ، داستان من است .
من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند اما سکه صدقه ی رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام، با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد .
داستان من بکار تو نمی آید ، از تو حرف بزنیم .
به دنبال نام تو نام من هست ، چاپلین !
با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنها می خندیدند ، خود گریستم ،
جرالدین !
در دنیایی که تو زندگی میکنی ، تنها رقص و موسیقی نیست ، نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس ، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباسهای بچه اش نداشت ، پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار .
به نماینده ی خود در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند ، با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد ، مردمان را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یکبار با خود بگو ،

{ من هم یکی از آنها هستم }
بله تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر !
هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد ، اغلب دوپای او را نیز میشکند ،
وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه ی شهر پاریس برسان ، من آنجا را خوب میشناسم ، از قرنها پیش آنجا گهواره ی کولیان بوده است
در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید ، زیباتر از تو ! چالاک تر از تو ! و مغرور تر از تو !
آنجا از نور کور کننده ی نور افکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست ، نور افکن رقاصان کولی ، تنها نور ماه است ،
نگاه کن ،
خوب نگاه کن ،
آیا بهتر از تو نمی رقصند ؟!
اعتراف کن دخترم ، همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد و این را بدان که بدان که که در خانواده ی چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بگوید .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست .
امید من این است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت میفرستم ، هر مبلغی میخواهی بنویس و بگیر ، اما همیشه وقتی دوفرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست ، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد ،
جستجویی لازم نیست ،
این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم ، من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که روی ریسمانی بس نازک راه می رفتند ، نگران بوده ام ،
اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم ،
مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نا استوار سقوط میکنند .
شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماش این جهان تو را بفریبد ،
آن شب این الماس ؛
ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمیست .
شاید روزی چهره ی زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط میکنند .
دل به زر و زیور مبند
زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد .
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ی مردی بستی ، با او یک دل باش .
به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه بنویسد
او عشق را بهتر از من میشناسد ،
او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است ،
کار تو بس دشوار است این را میدانم ،
به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند ، به خاطر هنر میتوان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکتر باز گشت
اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته ی آن باشد .
برهنگی بیماری عصر ماست
و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده آور میزنم .
اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری ،
بد نیست اگر اندیشه ی تو در این باره مال ده سال پیش باشد
هنگام دوران پوشیدگی ،
نترس این ده سال تو را پیرتر نخواهد کرد ،
به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه ی جزیره ی لختی ها می شود .
میدانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند .
با اندیشه های من جنگ کن دخترم ، من از کودکان مطیع خوشم نمی آید .
با این همه پیش از آنکه اشکهای من این نامه را ترک کند می خواهم یک امید به خود بدهم
امشب شب نوئل است ، شب معجزه است و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد
چارلی را ،
پدرت را فراموش نکنی ،
من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توانم بود تلاش کردم تا آدم باشم ،
تو نیز تلاش کن حقیقتا آدم باشی .

رویت را می بوسم
سوییس 1963


علیرضا

از عشق و نفرت

از عشق نفرت دارم

از حرف

از دستانی که رفته رفته سرد می شوند

که گرمی شان تنها یک سوء تفاهم ساده بوده

از ابرهایی که نمی بارند

مگر به خرج یک آذرخش

که آسمان برای صاف شدن از روزها پیش آماده بوده.

 

از عشق

نفرت دارم

از آن شجاعت پوسیده ی پوشالی

از آن کهکشان کرم خورده ی توخالی

که همیشه ی تاریخ قربانی می خواهد

که همیشه یک سقوط سهمگین انسانی می خواهد.

 

به هوس های ننگین مان نام می نهیم

- این را من نگفته ام نخستین بار-

و به بویناک ترین تفاله ی دیگران مجال کام می دهیم

و سپس

ما می مانیم

و احساس باشکوه یک دانه گندم لگدکوب شده

ما می مانیم و هیچکس

آنگاه

در دالان های نمناک بی انتها

پرسه می زنیم

و بی جستجوی جواب نجوا می کنیم:

چرا چنین شد؟

چرا چنین شد؟

چرا...؟

تا آن زمان که برجای می ایستیم

بی دردی

بی از آن گذشته ی غبارآلود گردی

و انگار کسی به ما می گوید

که دیگر آن کودک پیشترک نیستیم.


علیرضا