عهد با جانان


اندر ستایش تنبلی

بشر موجودی است تنبل که آنچه نکرده، از روی تنبلی نکرده، و آنچه کرده هم به خاطر تنبلی کرده است. بشر تصمیم نگرفت روی دوپا راه برود، بلکه تصمیم گرفت دیگر روی چهار دست و پا را ه نرود. از این که هر چهار دست و پایش با زمین سخت و ناهموار و خطرناک تماس داشته باشد، از این که مجبور باشد تا حد درد،گردن دراز کند و کله را بالا بگیرد، خسته شد و در یک لحظه تصمیم گرفت دیگردست هایش را بر زمین نگذکرد تا راحت تر باشد و بتوکند هنگام راه رفتن دست ها راتکان بدهد و سر را راست بگیرد و به جانوران دیگر فخر بفروشد.

بشر تصمیم نگرفت که حیوانات را رام کند، تصمیم گرفت دیگر پیاده راه نرود. این جور را حتتر بود، به تنبلی نزدیکتر بود. بشر تصمیم نگرفت قایق و کشتی اختراع کند، تصمیم گرفت که دیگر شنا نکند. تنبلی اش می آمد شنا کند. و بعد که دید پارو زدن هم با مزاج تنبلش سازگار نیست، قایق بادبانی را اختراع کرد. بعد، همین طور که توی قایق بادبانی، زیر آفتاب دلچسب دریا، لم داده بود و با امواج بالا پایین می رفت، با خودش فکر کرد کاش می توانست کلکی بزند که همین مختصر کار بالا پایین کشیدن بادبان ها و میزان کردن آن ها را هم نداشته باشد. و درست در همان لحظه قایق موتوری را اختراع کرد. حتی وقتی هم که کشتی های خیلی تندرو و راحت داشت، باز تنبلی اش می آمد که گاه و بیگاه به این بندر و آن بندر برود و کلی معطل شود و سوخت بگیرد. این کار سختش بود. پس برای این که راحت تر باشد،کشتی اتمی درست کرد.

بشر تصمیم نگرفت اتومبیل و راه آهن اختراع کند. خیلی ساده خسته شد از این که روی زین بنشیند و اسافل اعضایش را به زحمت بیندازد، یا روی صندلی درشکه و کالسکه، پشت سر اسب، بنشیند و ناظر بالا رفتن آنتن و پخش برنامه های رادیویی و تلویزیونی آن جانور زبا ن بسته باشد.

زرنگی بشر سبب اختراع هواپیما نشد، این تنبلی و تن پروری بشر بود که سبب این کار شد. چون از این که ساعت ها روی صندلی اتومبیل بنشیند و جاده های پر

دست انداز و شلوغ را طی کند، بنزین بزند، روغن را میزان کند، پنچری بگیرد،

خسته شده بود. تنبلی اش می آمد لاستیک و لنت و کمک فنر عوض کند.بشر هلیکوپتر را اختراع کرد چون از دنگ و فنگ هواپیما خسته شده بود. زورش

می آمد باند را طی کند و به پرواز درآید. تنبلی اش  می آمد وقتی که روی هواست،فرودگاهی جست وجو کند و هی روی هوا چرخ بزند تا اجازه فرود بگیرد. هلیکوپتر با مزاج او، با تنبلی او، سازگارتر بود. هرجا می خواست، می نشست و هر وقت عشقش می آید، برمی خاست. بشر در هواپیماهای غول پیکر، روی مبل راحت لم می دهد، برایش خوردنی ونوشیدنی می آورند، کتاب و مجله و روزنامه در اختیارش می گذارند، برایش موسیقی پخش می کنند، فیلم نمایش می دهند، و از همه بالاتر، فاصله چند ساله را چند ساعته می پیماید، اما باز تنبلی اش می آید همین چند ساعت را هم تحمل کند.حوصله اش را ندارد. پس هواپیماهای تندتر از سرعت صوت را اختراع می کند. راستی که بشر تنبل ترین و بی حوصله ترین موجود این دنیاست هر اختراع دیگری را هم که در نظر بگیری، از ریزترینش تا درشت ترین، نشان ازتنبلی و تن آسانی بشر دارد : ماشین رخت شویی، ماشین ظرف شویی، پیراهن های بشور و بپوش، بشقاب هایی که توش غذا می خوری و بعد دورش می اندازی، ( بشرحتی تنبلی اش می آید از ماشین ظرف شویی استفاده کند! ) لیوان کاغذی، دستمال کاغذی، آسانسور. بله بهترین نمونه اش آسانسور است. بشر آسانسور را اختراع کرد، چون تنبل یاش می آمد از پله بالا برود. ولی تنبلی هم دیگر حدی دارد. بالا رفتن از پله، خوب، چیزی. این موجود چنان تنبل و تن پرور است که برای پایین آمدن از پله هم از آسانسور استفاده می کند خیال می کنید بزرگ ترین لذت و دلخوشی بشر چیست؟ خوردن؟ بله، درست است.

اما بشر تنبل تر از آن است که حتی برای رسیدن به این لذت هم مختصر کوشش بکند. چون تنبلی اش می آمد خودش برای خودش غذا بپزد، رستوران را اختراع کرد. و باز چون تنبل تر از آن بود که از ظرف های گوناگون در بشقابش غذا بریزد و از کارد و چنگال و قاشق و نمکدان و فلفل دان و دستمال سفره استفاده کند،ساندویچ را اختراع کرد. ساندویچ را دست کم نگیرید. ساندویچ بزرگ ترین اختراع تاریخ بشری است بشر زورش می آمد بلند شود مقداری راه برود و به دوستانش سر بزند یا کارهایی که دارد، سر و صورت بدهد. پس نامه نگاری و پست را اختراع کرد. اما باز هم سختش بود نامه بنویسد، تنبلی اش می آمد بلند شود و به پستخانه برود و تمبر بخرد و تمبر را تف بزند و روی پاکت بچسباند ( و برای همین هم نامه های تمبر سرخود را اختراع کرد. تلفن که داشته باشی، نه می خواهد چیزی بنویسی، نه می خواهد از جایت تکان بخوری. بعد که این اختراع خیلی به مزاج تنبلش سازگار آمد و زیردندان تنبلی اش مزه کرد، استفاده های دیگری از آن کرد : خرید تلفنی، فروش تلفنی، تدریس تلفنی و هزار چیز تلفنی دیگر. حتی عشق و ازدواج تلفنی. این تنبل ترین موجود جهان، حتی برای عشق بازی هم که آن را ( پس از غذا خوردن یا پیش از آن؟ ) بزرگ ترین لذت خود می داند، حاضر نیست از تنبلی و تن آسانی دست بکشد. به جای این که به خود زحمت بدهد و به دیدار معشوق برود یا دست کم نامه عاشقانه بنویسد، با یک تلفن خیال خود را راحت می کند.راستش را بخواهید، من معتقدم برخی از افراد بشر از شدت تنبلی به طبیعت هم کلک می زنند. به جای این که برای به وجود آوردن هر بچه، یک بار کوشش کنند، زحمت بکشند و عرق بریزند، فقط یک بار کوشش می کنند، و بعد دو یا سه یا حتی پنج بچه، یکجا به وجود می آورند. اگر این کار تنبلی نیست، پس چیست؟

هرجا را که نگاه کنید، نشانه های تنبلی و تن پروری بشر را می بینید. مثلا روی میزتحریرتان را نگاه کنید. بشر خسته شد از بس قلم توی دوات زد. پس خودنویس را اختراع کرد. بعد حتی تنبلی اش آمد که این کار کوچک گهگاهی را هم انجام دهد، یعنی خودنویس را جوهر کند. پس خودکار را اختراع کرد. بعد زورش آمد حتی با خودکار بنویسد و دست خود را خسته کند، پس ماشین تحریر را اختراع کرد. اما باز هم از این که بر دگمه های ماشین فشار بیاورد، دلخور بود، چون انگشتان نازنینش آزرده می شد، پس ماشین تحریر الکتریکی و الکترونیکی را اختراع کرد که دیگر به فشار و نیرو نیازی نباشد و یک تماس تنبل وار سرانگشت، کافی باشد. بشر تنبلی اش می آمد مطلبی را دوباره و سه باره و چندباره بنویسد یا حتی ماشین کند،پس کاغذ کپی را اختراع کرد.بشر تنبلی اش می آمد این ور و آن ور برود و از خبرها سردرآورد. پس روزنامه را اختراع کرد. روزنامه تنبلانه ترین اختراع بشر است. روی مبل، راحت برای خودت لم می دهی، چند ورق کاغذ را دستت می گیری و از حوادث و وقایع سرتاسر دنیا باخبر می شود. سنگینی و یکنواختی کتاب را هم ندارد. ولی این موجود تنبل،تنبلی اش آمد که حتی همان چند ورق کاغذ را هم دست بگیرد و بخواند. پس رادیورا اختراع کرد. رادیو حتی از روزنامه هم تنبلانه تر است. چون شنیدن به کوشش کمتری نیاز دارد تا خواندن. بعد حوصله اش سررفت از این که مدام بنشیند و به جعبه چهارگوش بی قواره ای که از تویش صدا درمی آمد، زل بزند. از طرف دیگر،تنبلی اش می آمد که بلند شود و لباس بپوشد و از خانه بیرون برود و سوار شود وپیاده شود و توی صف بایستد و بلیط بخرد و به سینما برود و فیلم تماشا کند. وباز تنبلی اش می آمد که دوتا اختراع بکند. پس هردو را سرهم کرد و تلویزیون رااختراع کرد. تلویزیون تنها دو یا سه اختراع سرهم نیست، بلکه مجموعه ای است ازچند اختراع. تلویزیون هم وظیفه پدر و مادر را انجام می دهد و هم وظیفه پدربزرگ و مادربزرگ را. تلویزیون هم معلم است، هم دوست و همبازی، هم دلقک، هم لولو.وقتی که چند نفر دور هم جمع می شوند، تنبلی شان می آید به مغزشان فشار بیاورند و موضوعی برای صحبت پیدا کنند. تلویزیون این مشکل را حل کرده. همه به تلویزیون زل می زنند و حرفی نمی زنند. اگر هم حرفی بزنند، درباره تلویزیون است. همه می دانیم که دشوارترین کار برای بشر فکر کردن است. فکر کردن هیچ به مزاج بشر سازگار نیست و با تنبلی او ابداً جور درنمی آید. تلویزیون بشر را از دردسرفکر کردن، خلاص کرده. تلویزیون که داشته باشید، دیگر نیازی به فکرکردن ندارید. ازین روست که می توان تلویزیون را همراه با ساندویچ و زیپ لباس، بزرگترین اختراعات تاریخ بشری به شمار آورد. بله، زیپ لباس را کوچک نگیرید. گرچه جثه اش کوچک است، در عظمت به پای تلویزیون می رسد. بازکردن و بستن ده ها دگمه، به راستی که کار شاقی است. ولی، غیر، کار یک لحظه است. زیپ شما را ازشکنجه بازکردن یا بستن  دهها دگمه، که انگار تمامی ندارند، خلاص می کند. بخصوص وقتی که شتاب دارید. چطور بگویم، شتاب با تنبلی بشر سازگار نیست وبشر هرگز برای کردن کاری، شتاب نمی کند. منظورم حالت اجبار و اضطرار است.

وقتی است که نه به دلخواه خودتان، به خواست نیرویی که برتر از شما و اراده

شماست، مجبورید دگمه ها را یکی یکی باز کنید. و انگار این دگمه های لعنتی تمامی ندارند. دست تان می لرزد و می لغزد. زیپ در ای نگونه مواقع معجزه می کند. خواه تنها باشید یا تنها نباشید. خواه زیپ متعلق به لباس خودتان باشد یا نباشد. به هرجا و هرکار و هرچیز نگاه کنید، نشانه های بارز تنبلی بشر را می بینید. در هر زمینه ای همین طور است.

تاریخ؟ بله، بشر تنبلی اش آمد تیر را از ترکش درآورد و در کمان بگذارد، تنبلی اش آمد زه کمان را بکشد، تنبلی اش آمد نیزه را پرتاب کند و شمشیر را بر سر دشمن فرود آورد، پس تفنگ را اختراع کرد. اما باز تنبلی اش آمد برای هرگلوله، یک بار گلنگدن بزند و یکبار ماشه را بکشد، پس تفنگ خودکار و مسلسل را اختراع کرد.

بشر تنبلی اش آمد دشمنان خود را یکی یکی بکشد. این کار به صرف وقت و نیروی زیادی نیاز داشت، و بشر، هم تنبلی اش می آمد و هم حوصله اش سرمی رفت. پس بمب و گاز سمی را اختراع کرد.

*

اقتصاد؟ بله، بشر تنبلی اش می آمد همه کارها را خود انجام دهد. هم بکارد، هم بدرود، هم بپزد، هم لباس بدوزد، هم خانه بسازد و هم هزار کار دیگر بکند. پس افراد بشر دور هم جمع شدند و یکی که عقل بیشتری داشت، یعنی تنبل تر از بقیه کن بود، به دیگران گفت :تو نان بپز، تو کفش بدوز، تو آهنگری کن، تو نجاری

تو هم خانه بساز. من هم مراقبت می کنم که شما کارهای خودتان را خوب انجام بدهید و به همدیگر، مخصوصاً به من کلک نزنید.

همه پیش خود گفتند :به جهنم، سگ خور، چند ساعت در روز این کار را می کنم،

درعوض هیچ کار دیگری نمی کنم.

همه هم خوشحال و راضی شدند.به این ترتیب بود که بزرگ ترین تحول تاریخ بشر، یعنی تقسیم کار به وجود آمد و پیش رفت و پیش رفت تا آنجا که دیگر جایی برای پیشرفت نداشت. اما تنبلی بشر همیشه راهی می جوید ، اینجا هم بشر با خود گفت : خوب، من که دارم کار ساده ای می کنم، مثلا صبح تا شب دارم این چکش را می زنم روی این میخ. پس چه بهتر که چیزی بسازم که این کار ساده را به جای من بکند. و به این ترتیب، اتوماسیون به وجود آمد.

*

سیاست؟ بشر تنبلی اش می آمد که کارهای اجتماعی خود را خود انجام دهد. پس به عده ای وکالت داد که لطف کنند و آن کارها را به جای او سروسامان دهند. آن ها هم که هرچه باشد، از جنس بشر بودند و تنبل، از میان خود چند نفر را مأمور سروسامان دادن به کارها کردند. آن چند نفر هم از روی تنبلی و تن پروری، کارها را از سر خود باز کردند و به گردن یکی انداختند که خواه ناخواه مجبور بود انجام بدهد. منتها چون خیلی خسته می شد و می خواست از زیر کار دربرود، گولش می زدند. هرطور که می توانستند، گولش می زدند و فریبش می دادند. خیال بد به سرتان نزند. در آن روز و روزگار نه روزنام های در کار بود و نه صفحه حوادثی!

بله، مثلا یک روز برایش کاخ باشکوهی می ساختند که دلش خوش شود. روز دیگربرایش طلا و نقره و جواهر می آوردند. تا می آمد باز اظهار خستگی کند، زنان زیبا را سراغش می فرستادند که خدمتش را بکنند. او هم از ناچاری به کار ادامه می داد و برای رفع ملال و بی حوصلگی، گاه چشمی درمی آورد، زبانی می برید، سرب گداخته ای در گلویی می ریخت، گردنی می زد، شهری را می سوزکند، آشوری را غارت می کرد، و از این جور کارها. اما فاید های نمی کرد. و چون حسابی حوصله اش سر رفت و زیادی ناز کرد مردم برش داشتند و گفتند: اصلا آسیاب به نوبت. هرچندسال به چند سال یکی باید این کار را عهد ه دار شود. این نمی شود که یک بدبخت بیچاره ای از لحظه تولد تا دم مرگ، هی کار کند و کار کند و بقیه پاها را بزنند بیخ  دیوار و آب خنک بخورند و کیف کنند.

بعد یک ابله ساد ه لوح ساد ه دلی گیر آوردند و برای چهار سال کار را به گردنش گذاشتند . چهارسال که تمام شد، مردک گفت :خوب، این قول، این قرار، این من، این شما. چهار سال کار کردم، حالا دیگه می خوام چهل سال استراحت کنم اما مردم دبه درآوردند و زدند زیرش و با من بمیری، تو بمیری و ریش گرو گذاشتن مردک ساده را راضی کردند که چهارسال دیگر هم کارکند. مردک هم برای این که دست از سرش بردارند، شروع کرد به پول جمع کردن و دوروبر زن های مردم پلکیدن و شوهرهای مزاحم را سربه نیست کردن و آد مهای فضول و زبان دراز را به جاهای مناسب فرستادن و خلاصه از این جور کارها که همه برای رفع ملال و دفع خستگی، کرد ه اند و می کنند. اما مردم مگر به خرج شان رفت؟ چهار سال که گذشت، باز گریه و زاری و التماس و خواهش کردند که :چهار سال دیگر هم باش، قول می دهیم این دیگر دفعه آخرباشد.

این بار، چهار سال که گذشت، شرم و حیا را کنار گذاشتند و صاف و پوست کنده به مردک بیچاره گفتند :می دانی چیست؟ راستش این که ما از تو خو شمان آمده و دل مان می خواهد تو رئیس جمهور مادام العمرمان باشی. مردک کفرش درآمد و به زمین و زمان و بخت بد خود لعنت فرستاد و نفرین کرد اما دیگر چار ه ای جز قبول آن کار نداشت. راستش را بخواهید، او هم هرچه باشد،بشر بود و تنبل. و حالا که سالها در کاخ ریاست جمهوری مانده بود و به آن عادت کرده بود، تنبلی اش می آمد به جای دیگر اسباب کشی کند.

*

باری، از عرصه سیاست بیرون بیاییم که آمد نیامد دارد. برویم سراغ تفریحات.

بزرگ ترین تفریح بشر چیست؟ میگساری. بشر چون تنبلی اش می آمد برود قاره های ناشناخته را کشف کند، از میان جنگلهای بکر و پرخطر بگذرد، قله های بلند را فتح کند و به این ترتیب برای خود هیجان لذت بیافریند، دست به اختراعی زد که با آن در حالی که گوشه اتاق خود نشسته است و قدم از قدم برنمی دارد، همان شور وهیجان و لذت را احساس کند. بشر شراب را اختراع کرد. شراب، می شود گفت، مناسب ترین اختراع بشر بوده است. نیازی نیست که تو کاری بکنی، او خود همه کارها را می کند. ابتدا نیرویی در تو می دمد که بی آن که احساس خستگی کنی، ساعت ها مثلا بجنبی، برقصی، بخندی، بگریی، آواز بخوانی، عربده بکشی، وخلاصه هر کار دلت می خواهد بکنی. بعد، برای این که زیاد خودت را خسته نکنی،سستت  می کند، لَختت می کند، آرام و بی حالت می کند، وای که بشر چقدر این حالت را دوست دارد و به خوابت می برد.راستی، تازه یادم آمد، اگر بشر تنبل نیست، چرا قرص خوا ب آور را اختراع کرده است؟ این موجود چنان تنبل است که حتی حاضر نیست بیدار در رختخواب دراز بکشد و گه گاه از این دنده به آن دنده غلتی بزند .بله، سخن از لذت هیجان بود. و بر کسی پوشیده نیست که بزرگ ترین هیجان ها در ورزش نهفته است، و آن طور که معروف است، ورزشکارها زرنگ ترین افراد بشرند. ظاهراً دو صفت ورزشکار و تنبل با یکدیگر هیچ جور درنمی آیند .اما این طور نیست. به گمان من ورزشکارها جزو تنبل ترین افراد بشرند. اگر تنبل نیستند، و اگر آن طور که ادعا می کنند، مثلاً کوهستان را دوست دارند، این همه تله اسکی و تله سی یژ و تله کابین و تله ...که در کوه ها کار گذاشته اند و با آن ها بالا می روند و پایین می آیند، چیست؟

حالا که صحبت ورزش شد، این را هم بگویم که بشر چنان تنبل است که هر کاری نخواهد بکند، بی درنگ نمی کند، اما برای کاری که بخواهد بکند، شرط و شروط و قرار و مدار می گذارد.

مثلا شما عادت دارید هر روز صبح ورزش کنید. یک روز بلند می شوید و می گویید :

امروز دیگر دیر شده است. ورزش نمی کنم. صبح روز بعد، خمیاز هایی می کشید و می گویید :

نمی دانم چرا امروز کسلم، بهتر است ورزش نکنم. و  روز دیگر، بلند می شوید و می گویید :

دیشب کمی زیاده روی کردم، امروز حال حوصله ورزش ندارم

و به این ترتیب، عادت ورزش کردن از سرتان می افتد. اما اگر ورزش نمی کنید وخیال دارید ورزش را شروع کنید، به خود می گویید : خوب، امروز که چهارشنبه  است و دیگر آخر هفته است، از شنبه ورزش می کنم.

اگر می خواهید نواختن سازی را بیاموزید یا مثلا ریاضیات بخوانید، همیشه  می گویید : از اول ماه شروع می کنم و اگر اواسط زمستان باشد، م یگویید :

یکبارگی از اول سال!

*

گریزی هم به فلسفه بزنیم و رود ه درازی را بس کنیم تنبلی ام می آید بیش از این

حرف بزنم!

تا کنون به این نکته توجه کرده اید که : بشر وقتی که تنبلی اش می آید زندگی کند،خودکشی می کند.

*

کاری به این ندارم که دیگران چه چیز را نیروی محرکه تاریخ می دانند. به گمان من، نیروی محرکه تاریخ، تنها و تنها تنبلی است نمی دانم این نکته را کجا خوانده یا از که شنید ه ام که :

اگر تنبل ها نبودند، ما هنوز هم در غار زندگی می کردیم.

از کتاب راه رفتن روی ریل

فریدون تنکابنی



علیرضا