عهد با جانان


از عشق و نفرت

از عشق نفرت دارم

از حرف

از دستانی که رفته رفته سرد می شوند

که گرمی شان تنها یک سوء تفاهم ساده بوده

از ابرهایی که نمی بارند

مگر به خرج یک آذرخش

که آسمان برای صاف شدن از روزها پیش آماده بوده.

 

از عشق

نفرت دارم

از آن شجاعت پوسیده ی پوشالی

از آن کهکشان کرم خورده ی توخالی

که همیشه ی تاریخ قربانی می خواهد

که همیشه یک سقوط سهمگین انسانی می خواهد.

 

به هوس های ننگین مان نام می نهیم

- این را من نگفته ام نخستین بار-

و به بویناک ترین تفاله ی دیگران مجال کام می دهیم

و سپس

ما می مانیم

و احساس باشکوه یک دانه گندم لگدکوب شده

ما می مانیم و هیچکس

آنگاه

در دالان های نمناک بی انتها

پرسه می زنیم

و بی جستجوی جواب نجوا می کنیم:

چرا چنین شد؟

چرا چنین شد؟

چرا...؟

تا آن زمان که برجای می ایستیم

بی دردی

بی از آن گذشته ی غبارآلود گردی

و انگار کسی به ما می گوید

که دیگر آن کودک پیشترک نیستیم.


علیرضا