عهد با جانان


دلتنگی

دلتنگيهاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند
رويا هايش را آسمان پر ستاره نا ديده مي گيرد و هر دانه برفي و اشکي نريخته مي ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات نا کرده اعتراف به عشقهاي نهان
و شگفتيهاي بر زبان نيامده
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است حقيقت تو و حقيقت من

براي تو و خويش چشماني ارزو من کنم که چراقها و نشانه ها را در ظلماتي ببيند
گوشي که صدا ها و شناسه ها را در بيهوشي ما بشنود
براي تو و خويش روحي که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني که صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون کشد و بگذارد از آن چيزهايي که در بندمان کشيده است سخن بگوييم


گاه آنچه ما را به حقيقت مي رساند خود از آن عاري است
زيرا تنها حقيقت است که رهايي مي بخشد

از بختياري ماست شايد که آنچه مي خواهيم يا به دست نمي آيد يا از دست مي رود


ميخواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود
مي خواهم با هر آنچه ما را در بر گرفته يکي شوم
حس ميکنم و مي دانم
دست مي سايم و مي ترسم
باور ميکنم و اميدوارم که هيچ چيز با آن به عناد بر نخيزد

ميخواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود



فردا مراسم عقد کنان خاله ام است و من خیلی احساس دلتنگی می کنم
امیدوارم که خدا ریشه و بنیاد هر چه ظلم و ظالم است را بکنه
هر کس این قسمت را خوند خواهش می کنم که برام دعا کنه
ممنونم

علیرضا