عهد با جانان


نرگس و زرین دهان

 

قطعاتی از کتاب نرگس و زرین دهان نوشته هرمان هسه

در این کتاب زرین دهان آدمی بیابانگرد با روحی لطیف و دید هنرمندانه به دنیا معرفی شده و نرگس عابدی والا مقام که تا کنون گناهی مرتکب نشده و عمرش را به عبادت گذرانده است.

نوشته های زیر بیانگر ذهنیات و تفکرات این دو در زمانهای متفاوت است با تجربیات متفاوت و در مقاطع زمانی مختلف است؛

زرین دهان : فکر می کنم که یک گلبرگ گل یاس کوچک که می لولد بسیار بیشتر از تمام کتابهای کتابخانه حرف دارد. با حروف و کلمات نمی توان تمام حقیقت را بیان کرد.

نرگس : برای فراگیری علوم این چند حرف کافی نیست. روح جهان جسم را دوست دارد، کالبد را دوست دارد تا در آن از روح خود بدمد. او می خواهد که ما آیات الهی را بشناسیم . او بودن را دوست دارد نه شدن را؛ حقیقت را دوست دارد نه ممکن را؛ او تحمل نمی کند که حرف دلها به شکل مار یا پرنده ای درآید. در طبیعت روح نمی تواند ماده باشد، بلکه ضد آن و در تضاد با آن است.

 

چیزهایی که در فکر زرین دهان می گذشت:

-حیف که نمی تواند با گل حرف بزند و زبان آن را بلد نیست. حتی دو انسان هم نمی توانند به راحتی با یکدیگر سخن بگویند و برای درک یکدیگر ، دوستی مخصوص ، آمادگی ذهنی و علاقه لازم است.

 

خوشحال شد از این که بحث عشق به کلمات احتیاجی ندارد. چون در این صورت موجب سوء تفاهم و بلاهت می شد.

( یاد روباه تو شاهزاده کوچولو افتادم)

 

-هیچ فیلسوف و ادیبی نمی توانست عشق را آن طور که باید و شاید تفسیر کند و یا در قالب کلمات بگنجاند. هیچ واژه ای لازم نبود و عشق همه چیز را با لذت تفهیم می کرد!!!!!!

 

-برای صیاد ، طعمه همیشه در دام است و تا احمق در جهان است ، مفلس در نمی ماند.

 

-بزرگترین درد ها و بالا ترین لذتها ، بیانی مشترک در چهره انسان دارند.

 

-اگر هنرمندان تابلویی خلق می کنند یا متفکرین قانونهایی پایه گذاری می کنند یا دانشمندان حقایق و پدیده ها ی جهان را فرمول می کنند، همه به این خاطر است که چیزی را از دست مرگ نجات دهند. چیزی باقی بگذارند که عمری طولانی داشته باشد و بعد از ما بماند.

 

-تمام عمر و زندگی یک فایده دارد آن هم وقتی هست که تواما همراه باشند و زندگی بر سر دو راهی نباشد. سازندگی بدون دریافت مبلغ و وجهی برای گذر عمر و صرف وقت و پردازش جسم و جان!!! زندگی را بدون اصالت خلاقیت وقف کردن و آیا چنین چیزی ممکن است؟

 

-تنها مویی که لای درز آفرینش می رفت این بود که خدا برای رفع تنهایی و کنجکاوی آدم را آفرید.

 

چیزهایی که در فکرنرگس می گذشت:

-زوال پذیری را از چنگال مرگ نجات دادن و عمر دوباره بخشیدن   هنر است.

-کمال وجود دارد و مخصوص خداست.تمام چیزهایی که وجود دارد مرکب است و به احتمالات متعلق است و وجودش وابسته به خودش نیست. اما خدا ذات است و مرکب نیست.او خود حقیقت است.برای ما کمال معنی نمی دهد  اما زمانی که کار بالقوه را به بالفعل تبدیل کنیم و از احتمالات به واقعیت قدم بنهیم ، زندگی حقیقی آغاز می شود و به کمال و خداگونه شدن یک قدم نزدیک تر می شویم. این همان جاودانگیست.

 

-نادیده گرفتن احساسات ، امتحانی برای ساخت دنیای معنوی و روحی است. اما تو میرا ترین و ناپایدار ترین راه را انتخاب کرده ای. تو چیزی غیر از هنر را نمی بینی و زندگیت را وقف آن ساخته ای و با ایثار به کمال می رسی و جاودانه می شوی. ما متفکرین سعی می کنیم به خدا نزدیک شویم و دنیا را از برکات وجودی و آفریده های خدا می دانیم. تو می توانی از طریق دوست داشتن مخلوقات خدا به او نزدیک شوی و الهام بگیری. هر دو این کارها اعمالی انسانیست و نا تمام و نا کافی. اما هنر معصوم تر است.

 

 

قسمتی از نتیجه گیری نهایی:

 

آیا به راستی انسان برای این خلق شده که منطق ارسطو و توماس مقدس را یاد بگیرد؟ احساساتش را بکشد و تارک دنیا باشد؟ مگر نه این که خداوند ما را با عواطف و غرایز  یا میل و غریزه و توانایی گناه با لدت و شک آفریده است؟

بچگانه و خاکی بودن چون زرین دهان زندگی کردن ، حتی شاید شجاعت و شهامت بیشتری لازم داشت .خود را به دست طوفان و اغتشاش سپردن ، گناه کردن و عقوبت آن را به جان خریدن . به جای آن که در دنیایی تمیز با دستهای شسته زندگی کند.در باغی با گلهای زیبا و آسوده تفکری هماهنگ و دلپذیر. باغی که می شد در آن از گناه پاک و مبرا بود. شاید سخت تر و شجاعانه تر و نجیبانه تر آن بود اگر با کفشهای پاره از میان جنگلها و کوره راههای آن سفر می کرد و مزه باران و آفتاب ، گرسنگی و احتیاج را می چشید. شادی و لذت هوس را تجربه می کرد و بهای آن را با تاسف می پرداخت

یک انسان بلند مرتبه هم می تواند در گرداب خونین زندگی ، غرق شده فرو رود و زندگی خود را با خون و کثافت آلوده و تباه کند بدون اینکه ذره ای کوچک یا پست شود. بدون اینکه روح متعالی و الهی را در خود بکشد و نابود کند. یا اینکه در غرقاب سیاه اشتباه و ندانم کاری هم  روح قداست و نور خدایی را خاموش نسازد.

 

 

اینم نتیجه گیری من:

اگه کمال را یک کره فرض کنیم آدمها از مرکز کره حرکت می کنند  در ابعاد مختلف و هر کدوم میتونن تو سیر خودشون به سطح کره برسند که سطح کره مفهومی از وحدت تعریف می شود که فاصله آن تا مرکز ، یک اندازه است

 

شاد باشید و شاد بمانید


علیرضا