عهد با جانان


چند بیت از دیوان شمس

مرا غرض ز نماز آن بود که پنهانی

حدیث درد فراق تو با تو بگذارم

----------------------------------

خوشا صبحی که او آید نشیند بر سر بالین

تو چشم از خواب بگشایی و بینی شاه شاهانی

---------------------------------

اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند

خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو

----------------------------------

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد

عشق دیده زان سوی بازار او بازار ها

--------------------------------

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم

ای مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم

ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من

صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم

تو نطفه بودی خون شدی انگه چنین موزون شدی

نزد من آی ای آدمی تا زینت موزون تر کنم

--------------------------------


علیرضا