عهد با جانان


ماهی کوچولو

ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود .

 

آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد  و هزار و یک گره آن را باز کند و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود . عاشق دریای بزرگ . ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت . اما پیدایش نمی کرد .

 

هر روز و هر شب می رفت اما به دریا نمی رسید . کجا بود این دریای مرموز گمشده پنهان که هر چه بیشتر می گشت ، گم تر می شد و هر چه می رفت ، دورتر .

 

ماهی مدام می گریست ، از دوری و از دلتنگی . و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد . همیشه با خود می گفت : این جا سرزمین اشک هاست . اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند ، چون هیچ وقت دریا را ندیدند و فکر می کرد شاید جایی دور و از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است .

 

ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شد و مرد ، اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد .

 

***

 

قصه که به این جا رسید ، آدم گفت : ماهی در آب بود و نمی دانست ، شاید آدمی هم با خداست و نمی داند . و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم ، تنها یک اشتباه باشد .

 

آن وقت لبخند زد . خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم بر پا شد .


علیرضا