عهد با جانان


به ياد فروغ

دوست داشتن

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتشها

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر خواب آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان و آه مرطوب

بوزد بر تن ترانه ی من

آه بگذار زین دریچه ی باز

خفته بر بال گرم رویا ها

همره روزها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیا ها

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم...تو ...پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو....بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی است

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفان

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریز از تو می خواهم

بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریا ها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست


علیرضا