عهد با جانان


قانون کارام

یک عاقل متفکر بعد از این تمرین می داند که جهان بیرون و اتفاقات زندگی تنها تجلی جهان درونش است .و هر گاه که زندگی بر او سخت میگیرد به جای فرار یا تلاش بیهوده به درون میرود و از خودش میپرسد که: " چرا؟ "
او به زودی علت را در درون خود مییابد و رها میشود.
یعنی درون را اصلاح میکند، تا در بیرون تجلی یابد.

مثلا من با هر کسی که مشکل داشتم، بی تردید از خود می پرسیدم که من چه چیزی در خود دارم که در این مشکل تجلی پیدا میکند؟ بدون هیچ استثنائی، تا مشکلم را در درونم حل میکردم،  یا آن شخص "رفتارش تغییر میکرد" یا هستی به زیبایی او را از من "جدا" میکرد. و بی گمان در تمام لحظه های هستی ام از این نعمت بهره برده و خواهم برد. از اینگونه افراد به عنوان آموزگار یاد برده میشود:

مردان مزاحم (آموزگاران دلسوز):
 
حتما شما هم تا به حال به افرادی بر خورده اید که به طریقی شما را اذیت کرده اند، یا شاید هم اکنون یک همچین کسی در زندگیتان حضور دارد، معلم، همکار، همکلاسی، همسایه یا حتی دوستان.
یک مثل قدیمی سرخپوستی: ((دیگران نه دوستان شمایند و نه دشمنانتان، بلکه آنان فقط آموزگاران شما هستند.))

بگذارید با داستانی از گذشته ی خودم این موضوع را شرح دهم، تا خوب معنای این کلام را در یابید:
"من زمانی که در دانشگاه بودم، در یکی از ترم های تحصیلی به دانشجویی برخوردم که از جهتی بسیار مرا آزار می داد. این دانشجو با من رقابت میکرد ولی هیچ ما قابل مقایسه نبودیم  ازهیچ نظر. در واقع مشکل اینجا بود که او بسیار حسود بود و هر بار که من میخواستم درسی یا مطلبی را عنوان کنم در صحبتم می پرید و حتی گاهی حرف هایی می زد که مرا سخت منقلب و ناراحت میکرد که حتی تا چند روز اثرش باقی می ماند. چند بار به استاد شکایت کردم تا روزی راه را نشانم داد، او گفت هر کسی در زندگی ما معلمی بیش نیست، این خود ما هستیم که با لجاجت و عناد، آموختن درس هامان را به تاخیر می اندازیم و کارها را پیچیده تر می کنیم. و من در این مورد تعمق کردم و تصمیم گرفتم.
چند روز بعد وقتی او را دیدم در دلم به او گفتم: ((خوب آموزگار عزیز حال چه درسی می خواهی به من بیاموزی؟ من آماده ام.))  و بعد افزوردم: ((من برای تو خیر و برکت آرزو میکنم و دعای خیرم را بدرقه ی راهت می سازم.)) این هم از دعای برکت. حال باید آرام می بودم و صبر میکردم. اما او نیمه های جلسه از کلاس بیرون رفت و دیگر هرگز بازنگشت، بعد ها فهمیدم به این نتیجه رسیده که با این استاد مشکل دارد! پس همان موقع رفته بود و درسش را حذف کرده بود. یک معجزه!
در این مورد هم با استاد صحبت کردم و گفتم وقتی تصمیم گرفتم از او بیاموزم به آسانی از زندگیم بیرون رفت، پاسخ داد: آری این یک قانون کلیست. در هر حال او چیزی برای آموختن به تو نداشته. این تو بودی که با خشم و افسوس او را به دنبال خود می کشیدی در حالی که او فقط دنبال برکت تو بود! البته نباید فراموش کرد که شجاعت و آمادگی تو در این زمینه هم بی تاثیر نبوده."

((همه ی انسان ها حلقه هایی طلایی در زنجیره ی خیر و برکت من هستند، اگر این طور نباشد خود به گونه ای هماهنگ از زندگیم کنار میرون

علیرضا