عهد با جانان


گریه های شبانه

خیلی وقت بود اینجا چیزی ننوشته بودم

آخه خیلی وقت بود دیگه نه از گریه های شبانه خبری بود و نه از دلتنگیهای زیاد

ولی  ولی از دیشب تا الان آروم نگرفته ام

نمی دونم چرا ولی حس بدی دارم

خدایا ، یادته یه بار همینجا نوشته بودم که همیشه شکرت را گفته ام که دو تا بال کوچولو به من دادی و من سعی می کنم ازش استفاده کنم؟ دارم تمام تلاشم را می کنم ولی چرا همش کم میارم؟

خودت می دونی که چجوری دارم از این دوتا بال کوچولو استفاده می کنم ولی خوب چکار کنم دیگه

تمام دیشب را نخوابیدم

تمام شب فکر می کردم و گریه می کردم

به خیلی چیزا که حتی مسایل شخصی خودم هم نبود

را جع به آیین درویشی، راجع به ازدواج، راجع به تعهد، راجع به مسوولیت و ... حتی نه در مورد خودم بلکه در حالت کلی

هر چه فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم

کمکم کن

کمک

کمک

 


علیرضا