عهد با جانان


در سینه ام نهنگی می تپد

امروز به سیمای عزیزم قول دادم که چیزی در وصف این ایام بنویسم

خیلی چیزها به ذهنم رسید و نمی دونم از کجا شروع کنم

باید کمی ذهنم را مرتب کنم تا بتونم بنویسم ولی به خاطر قولی که دادم این جمله ها را می نویسم:

اینکه مدام به سینه ام می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...
آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛


علیرضا