عهد با جانان


قصه

مدتی بود که خیلی نا امیدانه روزگارم می گذشت، فقط منتظر اعلام تاریخ رفتن بودم، دیگه عملا امیدی به ادامه در شرایط موجود نبودم و همه برنامه ها بر اساس اقدام به مهاجرتم شکل می گرفت هر چند گاهی نیم نگاهی و یا نیم توجهی به زندگی اینجا هم داشتم آخه احتمال رفتنم را 99% می دیدم و طبیعتا برنامه ریزیها باید بر این اساس شکل می گرفت

همه به من می گفتند که باید اینجا زن بگیری و بعد بری چون دیگه این امکان ممکنه نباشه ولی من اصلا به این حرفا اعتقادی نداشته و ندارم و همیشه معتقد بودم که باید فرد مورد نظرم را در طول زندگیم باهاش برخورد کنم و خلاصه کلا با مراسم خواستگاری و اینها هیچگونه رابطه خوبی نداشته و ندارم . از حدود 26 سالگی مادرم من را به خواستگاری فرا می خواند هر چند که همیشه از زیرش در می رفتم تا الان فکر کنم 20-25 تا خواستگاری رفته ام که از این موارد 2-3 نفر از اونها را از قبل آشنایی داشتم و بقیه را بار اول بود که می دیدم

داستانهای جالبی برام پیش اومد.. کلا زندگی عشقی خنده داری داشتم

اولین عشقم کسی بود که بعدهااااا فهمیدم تصورات خودم بوده... بله درست خوندید من عاشق تصوراتم بودم و همه تصوراتم را فکر می کردم که در فردی که علاقه ای هم به او داشتم می دیدم، در واقع اون فرد را دوست نمی داشتم بلکه دوست می داشتم که اون فرد عین تصورات من باشه ... خیلی زود این مساله را فهمیدم و خدا را شکر کنار کشیدم و از دردسر عاشقی و اینها نجات پیدا کردم

در این مرحله بود که تازه می فهمیدم که چه می خواهم و یا تازه متوجه می شدم که خواستن چیست یا یه همچین چیزی

بعد از این مرحله نوبت به فرد دیگری رسید که هر چند فردی بسیار عاقل ، فهمیده و دانا بود(آخه یکی به من بگه مگه تو اصلا اگه کسی غیر از این باشه تحویلش هم میگیری؟؟!!! اونم به عنوان معشوقه) ولی متناسب برای من نبود

به قول دکتر بزرگوار فرهنگ هلاکویی، بهترین فرد لزوما مناسب ترین فرد نیست و باید همیشه به دنبال مناسب ترین باشیم...

بگذریم...  در طی این دوران با افراد زیادی آشنا شدم، سر کار، دانشگاه و یا هر جایی که ممکن بود برخوردی داشته باشم و پسرها و دخترهای زیادی را دیدم که ازدواج کردند، طلاق گرفتند و یا با خوشی ادامه حیات دارند

با خیلی از اینها صحبت می کردم و سعی می کردم که درسهایی از همه اونها بگیرم و همه و همه را ثبت و ضبط کنم تا در مواقع ضروری استفاده کنم

با همه این احوال، یه بار دیگه خر شدم

بین کسی که دوستم داره و کسی که دوستش داشتم، اونی را انتخاب کردم که فکر می کردم دوستم داره، بارها به من گفته بود و می گفت ولی هم من و هم اون در اشتباه محض بودیم

او نه من را دوست داشت و نه هیچ چیز دیگه.. اگه واقعا من را می خواست خیلی از برخوردهایی که با من کرد را انجام نمی داد و بارها و بارها غرور من را نمی شکست و...

از این هم بگذریم

این سه مورد، مواردی بود که شاید موقعی به آنها به صورت جدی فکر کرده بودم و بقیه موارد که پیش آمده بود هم که بسی خنده ناک بوده

مثلا یکی می آمد مهمان من، از لحظه نشستن روبروی من SMS بازی می کرد، اون یکی افسرده و داغون بود اصلا نمی شد باهاش حرف زد، یکی دیگه به ظاهر بسیار مودب بود ولی بعد از نشان داده شدن روی خوش از طرف من، چنان انسانی دیدنی از آب در می آمد، یکی دیگه از پسرها می ترسید، اون یکی چنان آرایش و لباس زشتی داشت که دل من تا آخر جلسه ریش ریش شد و یکی دیگه شان خودش را ثروت پدرش که قراره بهش به ارث برسه می دونه و .... به هر حال... دنیا گشت و گشت و گشت و من زیر بار هیچ کدوم از این حرفا نرفتم

و اما حالا یکی هست که عاشقشم ، همه اینها را گفتم برای اینکه بگم انگار همه این بلاها سر من اومده و وقت و زندگی من را گرفته تا حالا قدر این عزیز دل را بدونم

سیما، اسم این عزیزه....

هنوز نمی دونم که آخر و عاقبت کار من با سیما به کجا خواهد کشید و نمی دونم می تونیم با هم زندگی را شروع کنیم یا نه

ولی چیزی که مسلمه اینه که سیما هدیه ارزشمند خداست به خانوادش و شاید به من

سیمای زیبای من، انسانی فرهیخته، اهل علم و منطق، عاری از بدی

باورش سخته برام، هنوز هم مونده ام که سیما را چجوری پیداش کردم

تا الان، کوچکترین فکر ناجور، نگاه ناجور، حرف نا مربوط و یا هر چیزی که از حد معمول فراتر بره ازش ندیده ام

خدای من

الان امیدوار تر از گذشته  دارم زندگی می کنم ، با دیدن سیما، امیدوار شدم  که هنوزهم آدمهایی هستند که بوی خوش انسانیت بدهند، آدمهایی هستند که وجودشان ارزش داره نه چیزهای اطرافشون، کنار چنین آدمهایی می شه زندگی کرد، جوان بود و جوان موند

و هنوز این جور آدمها پیدا میشه

خیلی گشتم و با نا امیدی تمام، ناگهان پیداش کردم

پس میگم که

سیمای زیبای من!

دوستت دارم  و در هر صورت دوستت دارم

مهم نیست که آینده چه شود، تو سیمای زیبای من هستی و خواهی بود

 

 


علیرضا