عهد با جانان


 

الان كه اين متن را مي نويسم هم خيلي خوشحالم و هم خيلي ناراحت
از اين خوشحالم كه امروز بالاخره تونستم پولي كه براي تصادف چند هفته پيشم بايد ميدادم
را به دست اوردم
اون هم با كار كردن خودم
و واقعا خوشحالم كه من با كار خودم تونستم كمكي به اون پيرمردي كه به من زد بكنم
آخه كسي از جريان اين كه من پول ميدم خبر نداره و مامان بابام فكر ميكنند كه
من همه پول را از ان پيرمرد گرفتم
به خودم ميبالم كه تونستم چنين كاري بكنم

و از اين ناراحتم كه الان يكي از دوستاي هم خدمتيم تو بيمارستانه
و علتشم خودكشي بوده
كه خدا را شكر زود فهميده بودن و نجاتش دادند
شايد باور نكنيد كه اين پسر يكي از بهترين و ساكت ترين بچه ها بود
كه البته شايد همين ساكت بودنش كار دستش داد
اين دوست من عاشق يك دختري بود كه البته يك مدت هم نامزد بودن
كه دختر خانم از طبقه مرفه و پولدار بود و دوست من هم همه چيز داشت بجز پول زياد
هم خوش تيپه (بهتر از من نباشه و هم مخش خوب كار ميكنه و از همه مهمتر اين كه خوش اخلاق و خوش برخورده
خلاصه نميدونم كه چرا و چطوري نامزديشون به هم ميخوره و بعدش هم تحت فشارهاي رواني زيادي كه داشت
اقدام به اين كار كرد و واقعا من موندم كه بچه اي با اين همه خوبي چطور حاظر به اين كار شد!!!!!!!!!!!!!!
در هر حال اميوارم كه هرچه زود تر خوب بشه
من كه خيلي نگرانشم
شما هم دعاش كنيد
ممنونم

علیرضا