عهد با جانان


 

دیدی که رسوا شد دلم دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم عاشق شدم
با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود وز رشته گیسوی خود بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم عاشق شدم
با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود وز رشته گیسوی خود بازم رهاند

دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
وااااااااااااااااااااااااای ز دردی که درماااااااااان ندارد
فتاده به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او بر کوی جان منزل کنم

وااااااااااااااااااااااااای ز دردی که درماااااااااان ندارد

دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم از فتنه گردون رهی
افتادم و سرگشته چووووون امواج دریا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم


علیرضا