عهد با جانان


دوستت دارم

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم آنست که چون ماه نو انگشت نمایی
ور نه غم نیست که درعشق تورسوای جهانم

دم به دم حلقه این دام شود تنگ تر و من
دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم

سر پر شور مرا نیست شبی دوست به دامن
تا شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم

علیرضا