عهد با جانان


شيخ و چراغ

دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت می نشود جسته ايم ما
گفت آنچه يافت می نشود آنم آرزوست

علیرضا