عهد با جانان


 

مانده ام خسته و تنها
تنها تر از سیاهی شب
نوری نیست
خاموشیست
یاری نیست
بی وفاییست
بارانی نیست که ببارد بروید گل مهربانی
آغوشی نیست که بگیرد تن سرد و خسته را
گوشی نیست که بشنود
دلی نیست که محرمی باشد برای عاشقانی که دلی سوخته دارند
آفتابی نیست که بتابد بر این دیارسرد و یخ زده
آسمانها آبی نیست
همه چیز خاکستریست



شعر از : ستاره

علیرضا