عهد با جانان


دوست

با دوست باش گر همه آفاق دشمنند

که آن مرهم است گر دگران نیش می زنند

 

ای صورتی که پیش تو خوبان روزگار

همچون طلسم پای خجالت به دامنند

 

حسن تو نادر در این رفت که صوت من

من چشم بر تو و دگران گوش بر منند

 

بیاموزمت ز کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی

 

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی

گر تار می فرستی و گر تیر می زنی

 

 


علیرضا