عهد با جانان


در گلستانه

 

دشتهایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید،پی نوری،ریگی ،لبخندی.....

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود ،که صدایم میزد....

پای نیزاری ماندم،باد می آمد،گوش دادم:

چه کسی با من حرف می زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه،بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ و فراموشی خاک..........

لب آبی گیوه ها را کندم،ونشستم،پاها در آب:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی ،سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ ،...

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند ، که چه تابستانیست.

سایه هایی بی لک،گوشه ای روشن و پاک،

کودکان احساس !جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست.

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد...

در دلم چیزی هست ،مثل یک بیشه نور،مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ،که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دور ها آوایی است، که مرا می خواند.

 

 سهراب سپهری


علیرضا