عهد با جانان


 

دلم ميخواست دريا بودم همه شور و غوغابودم
تو دختر دريا بودي به از همه دنيا بودي
دست زمين و آسما ن نمي رسيد به دامنت
غبار خاک نمينشست روي غرور گردنت
مرواريداي دريا را مي ريختم روي دامنت
از خزه هاي ساحلي پيراهن مي کردم تنت
به روي موج بي قرار مي رقصيدي مي خوابيدي
زشانه هات تا به کمر گيسوي زرد مي تابيدي

علیرضا