عهد با جانان


 

من و تو هم  شاپرکیم

یکی بود یکی نبود...

قهرمون قصه ی ایندفه ی ما

یه بچه  پروانه بود

یه روزی از خواب پا شد دید

زندونی ابریشمی دور خودش تنیده و

دلش خوشه

مثل بابا

مثل مامان

مثل تموم شاپرک های جهان

 

دلش گرفت از این همه سکون و خواب

از این که دنیای بیرون براش شده مثل یه رویا

یه سراب

 

هی خودشو کوبید به در

هی خودشو زد به دیوار

آخ که چقد این ابریشم

این قفس سفیدی که خودش یه روزی ساخته بود

سخته و زبره

 و چقد خشن شده

 

چرا همیشه فکر میکرد

ابریشمم مثل پره

نرم و سبک ، لطیف و پاک؟

 

هی خودشو کوبید به در

هی خودشو زد به دیوار

چه دردی داشت

چه دردی داشت...

 

این جوری بود که پیله رو

بالاخره یه روز شکافت

نور قشنگ،

دنیای پاک،

گلای دوست با شاپرک....

اینجا کجاست؟

 

اونا هی بهش میگفتن نرو بیرون

که بیرون سرده و تاریک و پر از درد و غمه

به خدا نمی دونن ،

این جا بهشته عالمه

 

اون ضربه ها که توی پیله خورده بود

به پرای شاپرک قصه ی ما

قدرت و نیرو داده بود

 

دید که میشه پر بزنه بره هوا

رها،

سبک،

به سوی آسمون آبی خدا

از بقیه شاپرکا و از دروغ ها شون جدا....

 

چه لذتی...

چه لذتی...

چه لذتی داره صعود...

چه لذتی...

چه لذتی...

چه لذتی داره صعود...

این جوری بود که اولین شاپرکا پرکشیدن به اون بالا

به سوی نور..

قصه ی من تموم شده ،

دیگه ورق جا نداره،

وگرنه میگفتم چقد زندگی من و تو هم

 مثل اون بچه شاپرک،

 صفا و رونق نداره

یه قصر ابریشمی بافتیم دورمون

 فکر میکنیم همینه و

آخرشه...

 

قصه ی من تموم شده ،

دیگه ورق جا نداره،

وگرنه میگفتم چقد زندگی من و تو هم

 مثل اون بچه شاپرک،

 صفا و رونق نداره

یه قصر ابریشمی بافتیم دورمون

 فکر میکنیم همینه و

آخرشه...

 

این روز موعود ممکنه فردا باشه

 

بالا رفتیم ماست بود

پر کشیدن راست بود

 

پایین اومدیم دوغ بود

پیله یه جور دروغ بود

 

قصه ی ما به سر رسید

شاپرکم به آسمون

شما چه طور؟

این روز موعود شما بالاخره کی میرسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

به اميد پروازی خوش برای همه


علیرضا