در گلستانه

 

دشتهایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید،پی نوری،ریگی ،لبخندی.....

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود ،که صدایم میزد....

پای نیزاری ماندم،باد می آمد،گوش دادم:

چه کسی با من حرف می زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه،بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ و فراموشی خاک..........

لب آبی گیوه ها را کندم،ونشستم،پاها در آب:

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی ،سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ ،...

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند ، که چه تابستانیست.

سایه هایی بی لک،گوشه ای روشن و پاک،

کودکان احساس !جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست.

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد...

در دلم چیزی هست ،مثل یک بیشه نور،مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ،که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دور ها آوایی است، که مرا می خواند.

 

 سهراب سپهری

/ 3 نظر / 3 بازدید
shahrzaad

....................باید به رنگ سبز امید داشت باید به سنگینی کوهها دل ببست. به پر سوخته پروانه هم نگریست اما هراس نداشت.صبور بود اما غافل نبود تنها رفت اما به تنهایی بی اعتماد نبود گاهگاهی به عقب نگریست اما دل نبست.اندیشه کرد و ویران نکرد.عاشق شد اما دل را در پی عقل روانه کرد. باید به زمین خورد اما مجروح نشد. باید اشک ریخت اما گرم نشد. باید دستی لرزاند. سری خم کرد .چشمی بر هم گذاشت اما قلبی را نلرزاند، پشتی را خم نکرد. باید آموخت چگونه ساختن و چگونه سوختن را.باید با باد همسخن شد. با ابر همسفر گشت. با ماه در زمستان همدوش و هم خطر شد.................

shahrzaad

رسیدن را باید به خاطر داشته باشیم و گرنه در میان راه اسباب بازی های گنگ کودکانه فریبمان می دهد و گرنه با صدای آبی پرنده ای به شهر مواج خیال پرواز خواهیم کرد و گرنه با نگاه سبز پیچکی به اقیانوس بیکران آرزو سفر خواهیم کرد. باید لحظه ها را از پشت شیشه بلورین اندیشه تماشا کرد و باید ثانیه ها را که در سبد سرخ حادثه پنهان شده اند به معرض نمایش گذاشت. باید جاده را پیمود و باید بوی خاک را استشمام کرد. باید خارها را نوازش کرد. باید سبزه ها را با کویر آشنا ساخت. باید از انزوای شب کوچید. روی آلاله ها شناور شد. پندارها را باید شست. باید در هوای سرد شب دمید تا قطرات احساس رنگی بگیرد و آزاد شود. باید سکوت مبهم دلها را با آواز لطیف پریدن شکست و مثل یک بغض مانده در زنجیر باران اشک پرپر شد.......................

unknown

هدف از نوشتن اين نوشته ها چيه؟چرا مي نويسي من اصلا از اين خضعولات سر در نمي آرم خودت كم مي نويسي يكي ديگه هم همانجوري جواب ميده..........