باران

حسن باران اين است
كه زميني ست، ولي
آسماني شده است
و به امداد زمين مي آيد
حسن باران اين است
كه مرا ميبرد از خويش به عشق
و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش
شعر ميخواند در گوش من
آرام
آرام
هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي تو ريخت
از كجا آمده بود ؟
از كجا رفت هوا؟
از كدام اقيانوس؟
از كجاي عالم؟
و چه راهي پيموده ست در هودج ابر؟
هيچ ميداني
اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت
آه و اندوه كدامين ماهي ست
كه به تور افتادست؟
اشك لبخند كدامين ماهي ست
كه رها شد از تور ؟
پيك و پيغام كدامين گهر
در صدف زنداني ست؟
از كنار باران
سهل و آسان مگذر
ابر اقيانوسي است
كه سفر ميكند از غرب به شرق
باز از شرق به غرب
و تمام عالم را ميپيمايد ،
با همت باد
هيچ ميداني آيا
ابر كالسكه ي نوزاد همين باران ست
كه به ما مي بارد در لحظه ي خويش؟
حسن باران اين است
كه تبسم دارد
گرد غم از همه چيز
از همه جا مي گيرد
همه جا بر همه كس مي بارد
و تعلق دارد به جهاني از عشق
حسن باران اين است
كه ترنم دارد
و قرق ميكند عالم را با آمدنش
و در پنجره ي دلها را ميكوبد
و به ما ميگويد برخيز بيا
و به ما ميگويد برخيز ببين
و به ما ميگويد منشين و برو
و به من ميگويد بنشين بنويس
امشب از عالم عشق باز مهمان دارم
در دل تيره شب
در دل خسته من
باز هم مهمانيست
چون هوا بارانيست
.

/ 3 نظر / 3 بازدید
مرجانه

سلام . دوست خوبم زيبا مينويسی . کل مطالبت زيباست . موفق باشی .

مرجانه

سلام . ممنون از ايميلت . هر موقع آپ کردی خبرم کن حتما سر ميزنم . موفق باشی .

آدمک باران

عليرضا جان سلام ممنونم از شعری که نوشتی؛ نميدونی با خوندنش چه حس خوبی بهم دست داد. تمام نوستالژی قدم زدن هام زير بارون بود... همینطور پستی که با عنوان دوستی نوشتی خیلی جالب بود. خوشحالم که طعم دوستی وعشق را چشیدی. کاش همیشه عاشق باشیم